کافه را که بستند فکر میکردم دنیا به آخر رسیده است.کارم اشک و آه بود در خفا و سکوت در جمع. با این که از مدتها قبل میدانستیم قطعا این اتفاق میافتد و فکر میکردیم که برای همه چیز آمادهایم، اما از فردای 15 تیر که خانهنشین شدیم تازه فهمیدم چه شده است. بهنام اوضاع بهتری داشت اما به هر حال روزها گذشت تا هر دو و به خصوص من، ماجرا را پذیرفتیم و با آن کنار آمدیم.
چند روز بود که به نزدیک شدن سالگرد پلمپ کافه فکر میکردم؛ راستش صرفا به اینکه داریم به سالگرد نزدیک میشویم و نه چیز دیگری. تنها جملهای که امروز صبح در این مورد بین ما رد و بدل شد این بود که چقدر زود گذشت. بعضی روزها هیچ وقت از یاد آدم نمیروند اما آن روزها هم میگذرند. کافه تیتر حالا برای من بیشتر یک تجربه بزرگ، یک خاطره دوست داشتنی و یک مرحله سپری شده از زندگی است. لزومی ندارد با صحبت کردن و نوشتن از آن، خودم و بهنام را اذیت کنم. قرار نیست تا آخر عمر به خاطر تجربهای خودخواسته عذاب بکشیم. گفتهها را گفتهایم و گفتهاند. علاقه و فرصتی هم برای مرثیهسرایی نیست.
زمان گذشته است و چیزی که حالا دوست دارم از دوران کافه در خودم نگه دارم، بیشتر، جسارت ریسک کردن است. خوشحالم که راه اندازی و بستن کافه را تجربه کردم و به تجربههای جدیدتر فکر میکنم.
