من برای نیم ساعت میان آنها بودم. میخواستم ببینم بین هواداران احمدینژاد چه میگذرد. وقتی سبزها در تقاطع ۱۶ آذر- انقلاب با آنها مواجه شدند بدون خشونت و تنها با فریاد همان شعارهای همیشگی، راهشان را کج کردند و وارد خیابان ۱۲ فروردین شدند. اغلب زنان هوادار دولت، نفرین میکردند و با الفاظ زشت، زنان سبز را خطاب قرار میدادند. به طوری که چند نفر از مردان بسیجی به آنها گفتند که «خواهرها شما عقب بایستید.»
یکی از زنان بسیجی که چفیه هم بر گردن داشت، به یکی از زنان جنبش سبز که چادر بر سر داشت، میگفت: «خاک بر سرت، چادر داری و سمت منافقها هستی.»
بعد از پایان راهپیمایی، زمانی که داشتم به سمت خانه برمیگشتم، حوالی خیابان اسکندری، تعدادی نوجوان بسیجی ۱۲ تا ۱۵ ساله دیدم که مردم را متفرق میکردند. خشونت رفتار و کلامشان تناسبی با سن و سالشان نداشت.
روز جمعه که خبر حمله به مهدی کروبی در نمایشگاه مطبوعات را دیدم، یاد آن نوجوانان بسیجی افتادم. به راستی چند نفر از آنها به زودی به عنوان روزنامهنگار وارد مطبوعات میشوند تا خشونت و نفرت را در آنچه خبر و عکس و گزارش مینامند، اشاعه دهند؟
ترویج خشونت و دروغگویی تشکیلاتی در رسانههایی چون ایرنا، فارس و کیهان، محصول ورود نوجوانانی به عرصههای خبر است که سالها پیش در پایگاههای بسیج و هیاتهای مذهبی شستشوی مغزی شدهاند تا به هر شکل ممکن، از نظام «مقدس» جمهوری اسلامی، «پاسداری» کنند.
جواد ماهزاده از نظر من، جز معدود «بچه مسلمانهای» مطبوعات است که میتوان با او کار کرد و رفیق بود.
چرا بازداشت شده است؟ در ایران بازداشت کسی، دلیل موجه نمیخواهد. همین که کمی فکر کنی و جسارت داشته باشی، برای این که آزارت دهند کافی است.
نمیدانم باید چه آرزویی بکنم در پایان این چند خط. همه آرزوها در این شرایط، احمقانه به نظر میرسد.
این را نوشتم که یادی کرده باشم از جواد عزیز و همه کسانی که در این وضعیت گرفتار شدهاند.
خوشحالیم از این که کافه تیتر در عمر کوتاه خود، آنقدر موفق بود که محافظهکاران هم برای راهاندازی یک سایت تبلیغاتی به نفع کاندیدای موردنظر خود، از این نام سوءاستفاده میکنند.
غرض از نوشتن این پست این است که اعلام کنیم که کافه تیتر، هیچ سایت یا وبلاگ دیگری به جز این وبلاگ ندارد و سایتها و وبلاگهای دیگری که از این نام برای مطرح کردن خود استفاده میکنند، دست به اقدامی غیراخلاقی و سوءاستفاده زدهاند.
کافه تیتر واقعی، هرگز، نه در فضای مجازی و نه در فضای حقیقی از نامزدهای محافظهکار، حمایت نکرده و نخواهد کرد؛ به خصوص از نامزد دولت کریمهای که یک فضای کوچک را تحمل نکرده و آن را پلمب کرد.
ما منتظریم که نتیجه انتخابات مشخص شود و امید داریم با شکست دولت کریمه، دوباره کافه کوچکمان را راه بیندازیم.
بیتا و بهنام
تصمیم داشتم حالا حالاها آه و ناله نکنم و از بیکاری روزنامهنگاران و فضای تاسفآور مطبوعات ننویسم. قصد نوشتن هم ندارم، اما محسن که این پست را نوشت گفتم حداقل به آن لینک بدهم که همدردی خودم و بهنام را اعلام کرده باشم. محسن جان، همهمان کلی حرف و حدیث برای نوشتن داریم، اما نمیخواهم خودم را در این فضاها قرار بدهم و دوباره به هم بریزم. خودخواهی نیست، تاثیر همین فضایی است که تو به آن اشاره کردهای.
به هر حال از این که به یاد ما بودی ممنون.
پنجشنبه شب جشن عقدکنان و تولد سینا شعبانی بود. با این که او از خیلی وقت پیش گفته بود که قرار است به زودی مراسم آغاز زندگی مشترکش را برگزار کند، اما روزی که مادرش تماس گرفت و دعوتمان کرد، از خوشحالی گریهام گرفته بود.
اگر چه سینا خیلی جوان است و حالا حالاها برای ازدواج وقت داشت، ولی فکر میکنم خیلی زودتر از انتظار به این نوع زندگی خو کند و با آن کنار بیاید.
برای او و همسرش بهترینها را آرزو دارم و میخواهم بداند که همیشه میتواند روی من و بهنام حساب کند.
پینوشت: فکر میکنم دارم پیر میشوم؛ پیشترها این نوع خبرها اشک شوق به چشمم نمیآورد.
دیشب که عکسهای گلشیفته فراهانی را دیدم به این نتیجه رسیدم که واقعا زیباست. چرا که زیباییاش با روسری و بدون روسری آنقدرها تفاوت نمی کند. راستش من به هر کسی زیبا نمیگویم اما درمورد گلشیفته به نظرم زیبایی شرقی بینظیری دارد.
در پرسهزنیها با بهنام، کاملا اتفاقی به گنجینهای خیابانی برخوردیم؛ فولآلبوم تمام خوانندههایی که به سختی میتوان آنها را با کیفیت بالا بدست آورد، آن هم تنها با هزار تومان ناقابل.
پیشترها فکر میکردم ارتباط مجازی با دیگران چه کار سرد و بیروحی است. وقتی نمیتوانی آدمی را ببینی و توی چشمهایش نگاه کنی و حرف بزنی، حرکاتش را به نظاره بنشینی و لحن صدایش را مرور کنی، چرا باید چنین ارتباطی برقرار شود.
امروز اما فکر میکنم چقدر خوب است که آدم بعضیها را نمیبیند و صدا و لحنشان را نمیشنود. اینطوری خاطرات کمتری برای عذاب کشیدن در خلوت پیدا میشود.
با کمک تکنولوژی، راحتتر میتوان دیگران را تحمل کرد.
خواهرم رفته به یک سفره ختم انعام که یکی از فامیل انداخته بوده است. میگفت خانمی که برای حضار قرآن میخوانده، خطاب به جمع گفته است: «فرشتهها برای بوکردن دهان روزهدار با همدیگر دعوا دارند.» فکرش را بکنید، فرشتهها با هم جر و بحث بکنند و بگویند این دهان بوگندو مال من است. من اول پیدایش کردم.
کافه را که بستند فکر میکردم دنیا به آخر رسیده است.کارم اشک و آه بود در خفا و سکوت در جمع. با این که از مدتها قبل میدانستیم قطعا این اتفاق میافتد و فکر میکردیم که برای همه چیز آمادهایم، اما از فردای 15 تیر که خانهنشین شدیم تازه فهمیدم چه شده است. بهنام اوضاع بهتری داشت اما به هر حال روزها گذشت تا هر دو و به خصوص من، ماجرا را پذیرفتیم و با آن کنار آمدیم.
چند روز بود که به نزدیک شدن سالگرد پلمپ کافه فکر میکردم؛ راستش صرفا به اینکه داریم به سالگرد نزدیک میشویم و نه چیز دیگری. تنها جملهای که امروز صبح در این مورد بین ما رد و بدل شد این بود که چقدر زود گذشت. بعضی روزها هیچ وقت از یاد آدم نمیروند اما آن روزها هم میگذرند. کافه تیتر حالا برای من بیشتر یک تجربه بزرگ، یک خاطره دوست داشتنی و یک مرحله سپری شده از زندگی است. لزومی ندارد با صحبت کردن و نوشتن از آن، خودم و بهنام را اذیت کنم. قرار نیست تا آخر عمر به خاطر تجربهای خودخواسته عذاب بکشیم. گفتهها را گفتهایم و گفتهاند. علاقه و فرصتی هم برای مرثیهسرایی نیست.
زمان گذشته است و چیزی که حالا دوست دارم از دوران کافه در خودم نگه دارم، بیشتر، جسارت ریسک کردن است. خوشحالم که راه اندازی و بستن کافه را تجربه کردم و به تجربههای جدیدتر فکر میکنم.
خبر فیلترشدن بازنگار را خودم به رضا دادم. اول فکر میکردیم ممکن است اشتباهی پیش آمده باشد یا مثلا به خاطر سرویسدهنده اینترنتی که ما مشترکش هستیم نمیتوانیم بازنگار را همراه با چند سایت دیگر باز کنیم اما بعد از 24 ساعت تلاش و تماس با دوستان ساکن نقاط مختلف تهران و شهرستانها و چند سرویسدهنده اینترنتی مطمئن شدیم که بازنگار خانه وبلاگهای فارسی زبان فیلتر شده است.
به نظرمن مسدود کردن سایتها و وبلاگها دیگر قضیه مهمی نیست چون علاوه بر هزاران فیلتر شکنی که هر کاربر ناشی میتواند از آنها برای عبور از فیلترینگ استفاده کند، نرم افزارهای مختلفی هم وجود دارند که خیلی راحت روی سیستم نصب میشوند و به واسطه آنها میتوان بدون محدودیت به دنیای پهناور اینترنت دسترسی داشت.
مهم این است که چرا حضراتی که در کمیته تعیین مصادیق فیلترینگ نشستهاند هر روز به خیل کسانی که ناچارند بازی را عوض کنند میافزایند؟ من از نزدیک رضا ولیزاده و یکی دو نفر دیگر را که در کنار او امور بازنگار را سامان میدهند میشناسم و صحبتهای طولانیمدت آنها برای پرهیز از ایجاد هر گونه سوءتفاهم و فیلترینگ احتمالی سایت را شنیدهام. اما متاسفانه کسانی از بیرون از جمع رضا و همکارانش در بازنگار، فضا را به سمتی سوق دادند که باید گفت به راستی تلاشهای این سوی میدان در ایجاد و رفع سوءتفاهمات بینتیجهاند.
من و بهنام هم در کافهتیتر خیلی تلاش کردیم تا کسی دچار سوءتفاهمی نشود اما فایدهای نداشت و راستش حالا از آن همه تلاش مذبوحانه نادم هم هستیم. بازنگار فیلتر میشود چون بدون پرسه زدن و اتلاف وقت امکان رصد وبلاگستان فارسی را به راحتی در اختیار کاربران قرار میدهد. بازنگار فیلتر میشود چون بازتاب وبلاگهای مختلف فارسی زبان است. خبرهای پشت پرده، اخبار تازه، مسائل شخصی، دوستیها، دعواها و خلاصه همه آن چیزهایی که جمع شدنشان کنار هم میتواند برایندی از فضای سیاسی اجتماعی ایران بدهد در بازنگار قابل دیدن هستند.
نتیجه اینکه روزنامهنگاران بیکار میشوند، کارهای جنبیشان را به گناه گذشتهشان از دست میدهند، وبلاگها و سایتهایشان که تنها امکان به یاد ماندنشان هستند فیلتر میشوند، بیکاری، بیپولی، از یاد رفتن و ......از آن طرف هر روز خیل متقاضی است که میخواهد برود به جایی که کار هست، آرامش هست، ثبات هست، پول هست، آینده هست و به نظر میرسد که همه چیز هست. این که سرابی در کار هست یا نیست را نمیدانم اما هر روز میبینم که چه بچههای مستعدی از سر ناچاری و ناخواسته به چه وادیهایی کشیده میشوند. کاش کمیتهای هم تشکیل میشد تا دلایل این پشت پا زدنها به همه چیز را پیدا و آنها را اعلام ک
این روزها که سرگرم سروکله زدن با «فلوبر» و «مهدی سحابی» هستم, خواندن دوباره «عیش مدام» یوسا عیشم را تکمیل کردهاست. این بخش از نوشته یوسا درباره «مادام بوواری» را بیشتر از بقیه قسمتها دوست دارم :
مادام بوواری و هویت مردانه
اما در این واقعیت داستانی، مسئله تنها این نیست که چیزها بدل به آدمی میشوند و آدمی بدل به چیزها میشود. در اینجا یک واژگونی جوهری دیگر نیز داریم که به همان اندازه دقیق و ظریف است. در این رمان بعضی مردان و زنان, جنسیتشان تغییر میکند. «اِما» اساسا شخصیتی مبهم و چندپهلو است که عواطف و امیال متضادی در وجودش همزیستی دارند- راوی در یک مورد به ما میگوید در وجود او بازشناختن خودخواهی از نیکوکاری یا فساد از پاکدامنی ناممکن است- و این خصلت بنیادینی که در زمان انتشار این رمان در چشم منتقدانی که به تقسیم مانویوار شرارت و فضیلت در شخصیتهای جداگانه و مشخص خو کرده بودند, چیزی نامعقول مینمود, امروز برای ما بهترین دلیل بر آدم بودن این زن است. ناتوانی در تعریف دقیق در مورد این زن صرفا اخلاقی و روانی نیست, بلکه درباره جنسیت او نیز راست میآید, زیرا در پشت زنانگی تمام عیار این زن جوان, نرینهای بااراده و مصمم پنهان شده است.
تراژدی «اِما» این است که آزاد نیست. او بردگی خود را صرفا نتیجه طبقه اجتماعی- خرده بورژوازی که به سبب شیوه زندگی و تعصبات خصلتی میانهرو یافته- و نیز حاصل محیط ولایتی زندگی خود- دنیایی کوچکی که چندان مجالی برای دست زدن به کارهای نمایان به کسی نمیدهد- نمیداند بلکه، شاید از این دو مهمتر،آن را پیامد زن بودن خود میشمارد. در واقعیت داستانی زن بودن یعنی بسته بودن، یعنی درها را بسته دیدن، یعنی محکوم بودن به گزینشهایی حقیرتر در قیاس با گزینشهایی که بر مرد روا داشته شده. در آن گفت وگوی عاشقانه میان «رودولف« و «اِما» که در پسزمینه آن نمایشگاه کشاورزی را مشاهده میکنیم، آنگاه که مرد اغواگر از طبقهای از موجوداتی حرف میزند که خود به آن تعلق دارد و برای آنان رویا و عمل، شور و شهوت ناب و لذات مهارگسیخته چیزی اجتناب ناپذیر است، «اِما» چنان به این مرد چشم میدوزد که گویی آدمی است سفر کرده به «سرزمین عجایب» و آنگاه با لحنی تلخ از جایگاه یک زن پاسخ میدهد: «بیچاره ما زنها حتی این سرگرمی را هم نداریم!» اِما راست میگوید. در واقعیت داستانی نهتنها گریزهای عاشقانه برای زن ممنوع است، که رویا نیز امتیازی مردانه بهشمارمیرود، زیرا کسانی که میخواهند با تخیل، با خواندن رمان، درست مثل خانم بوورای، از چیزی بگریزند، در چشم دیگران خوار مینمایند، همچون مادینهای سبکمغز و دمدمی مزاج. «اِما» نیک آگاه است که در جامعه داستانی- که به زبان فمنیستهای امروزی جامعهای نرینهسالار است- زنان جایگاهی پست دارند و این پستی جایگاه، زمانی آشکار میشود که او در مییابد آبستن است. «اِما» سخت آرزومند است که بچهاش پسر باشد «و فکر پسر داشتن مثل توان انتقام گرفتن بهخاطر آنهمه ناکامی بود».
بلافاصله بعد از این گفتهها راوی با استفاده از شیوه بیان غیرمستقیم، این تاملات را که بیگمان در ذهت «اِما» میگذرد و در واقع توصیف تبعیض جنسی در آن دوران است، نقل میکند:« مرد، دستکم آزاد است که به هر شور و شهوتی سر بزند، در دنیا بگردد، از موانع بگذرد و کمیابترین میوههای لذت را بچشد. در حالیکه زن همیشه توسری خور میماند. زن در عین خمودگی فرمانبردار است، هم ضعف جسمانی و هم وضعیت قانونی محدودش میکند. اراده او مثل نقابی که به کلاهش میبندد با هر خرده نسیمی به لرزه درمیآید. همیشه تمنایی هست که او را بهجلو براند و همیشه آداب و مقرراتی هست که پسبراندش.
.....
«اِما» فمنیستی تراژیک است. زیرا نبرد او نبردی فردی است، نبردی بیشتر شهودی تا منطقی، نبردی گرفتار تناقض، چراکه در واقع در طلب آنچیزی است که انکارش میکند. نبردی محکوم به شکست است. چراکه «اِما» در نهانخانه دل خود آرزو دارد مرد باشد.
.......
بدیهی است که تمایل «اِما» به فرارفتن از مرزهای جنس دوم و تجاوز به قلمرو جنس اول از راههایی که به آشکارگی لباس(پوشیدن لباس مردانه) نیست خود را لو میدهد. این تمایل در فطرت غالب او نهفته است، در چابکی رفتار او آنگاه که نقظه ظعفی در مرد میيباد و بلافاصله از این ضعف سود میجوید تا آن مرد را وادارد که رفتاری زنانه در پیش گیرد. برای مثال در رابطه میان «اِما» و «لئون»، نقش این دو چیزی نگذشته عوض میشود و همواره «اِما» ابتکار عمل را در دست می گیرد. لئون عنصر منفعل است و «اِما» عنر فعال. سرانجام روزی میرسد که لئون «اِما» را وا میدارد که پا به میدان بگذارد، آنگاه «اِما» به این فکر میافتد که این کارمند دفترخانه (لئون) «قادر به کاری قهرمانوار نیست، ضعیف است، مبتذل است، بیجربزهتر از هر زن، و علاوه بر آن ناخنخشک و جبون است.»
......
علاوه بر این در واقعیت داستانی، مورد «اِما» چیز بیهمتایی نیست. دو زن دیگر داریم که نقش مردانه میپذیرند، بیآنکه بهسبب این کار همچون «اِما» به سرخوردگی و ناکامی برسند. در هر دو مورد زنان مادرسالارانی هستند که بهسبب ضعف شوهرانشان نقش مرد را به عهده ميگیرند. اما این مادرسالارها به معنای رایج کلمه فمنیست نیستند. معکوس شدن نقش آنها به هیچ نشانه عصیان نیست، درست برعکس، این وضع خبر از تسلیم میدهد. آنها نقش مرد را برعهده میگیرند چون کار دیگری نمیتوانند بکنند، چراکه شوهرانشان این نقش را انکار کردهاند و باید کسی باشد که در خانه تصمیم بگیرد. در مورد «اِما» مردانگی چیزی نیست که برای پر کرن جایی خالی به خود بسته باشد، بلکه در عینحال تلاشی است برای آزادی، راهی برای جنگیدن با نکبت و درماندگی نهفته در وضع زن.
اخیرا سایت گروهی به نام کافه تیتر! اعلام موجودیت کرده است که هیچ ربطی به کافه تیتری که ما داشتیم و وبلاگی که داریم و سایتی که ثبت کرده ایم ندارد.
وقتی این همه اسم در زبان فارسی و غیر فارسی وجود دارد، اساسا استفاده از نام مکان های حقیقی و مجازی که صاحبانش هم هنوز در قید حیات هستند، چه معنایی می تواند داشته باشد؟
کافه تیتر، هر گونه ارتباط با این حضرات را رد کرده و بدین وسیله رسما اعلام می کند که از مراجع ذیصلاح مثل مدیر محترم بلاگفا این قضیه را دنبال خواهد کرد.
"انقلاب فرانسه و رژیم پیش از آن" نوشته الکسی دوتوکویل به تازگی از سوی انتشارات مروارید به بازار آمده است. کتاب فوق العادهای است و پیشنهاد میکنم حتما بخوانیدش. توکویل در بخشی از مقدمه آن نوشته است:
در اجتماعی که پیوندهای خانوادگی, کاستی, طبقاتی و اخوتهای صنفی در آن از بین رفته باشند، مردم بسیار آمادگی دارند که تنها بر حسب منافع شخصیشان بیاندیشند و بر وفق یک فردگرایی بسیار محدود, فقط در اندیشه خود باشند و هیچ گونه دلبستگی به خیر همگانی از خود نشان ندهند. رژیم خودکامه نه تنها با چنین گرایش های فردپرستانهای مقابله نمی کند، بلکه به آنها پر و بال هم میدهد و بدین سان, حکومت شوندگان را از هر گونه احساس همبستگی و وابستگی متقابل و علائق همسایگی و دلبستگی به افزایش رفاه کل اجتماع, محروم میسازد. اینگونه حکومت، مردم را در زندگی خصوصیشان محصور می دارد و با سوء استفاده از این گرایشی که آنها در جهت جدا نگهداشتنشان از دیگران پیدا میکنند, موفق میشود که آنها را از یکدیگر بیگانه سازد. در جامعهای که احساس افراد آن نسبت به همدیگر سرد بوده باشد, "رژیم" خودکامه میتواند یک گام پیشتر گذارد و این سردی را به یخزدگی مبدل کند.
از آنجا که در چنین جامعه هایی هیچ چیز پایدار نیست, هر کسی از فرو افتادن به یک سطح اجتماعی پائین تر هراسان است و سراسیمه میکوشد تا وضع شخصی خویش را بهبود بخشد. چون در این اجتماع, پول نه تنها معیار انحصاری پایگاه اجتماعی شخص میگردد, بلکه برا یانسان نجیب زادگی نیز می خرد, و از آنجا که پول پیوسته دست به دست میگردد و حیثیت اجتماعی افراد و خانواده را بالا و پائین میبرد, هر کسی بیتابانه در جست و جوی پول است و یا در صورت ثروتمند بودن, میکوشد تا ثروتش را دست نخورده نگه دارد. در یک حکومت خودکامه, عشق به سود, اشتیاق به کسب و کارهای پول ساز, آرزوی پول درآوردن به هر قیمت و دلبستگی به آسایش مادی و زندگی آسوده, به گونه سوداهای حاکم درمیآیند.
اگر کوششی در جهت نظارت بر رشد این سوداها انجام نگیرد, سوداهای یادشده بر همه طبقات جامعه, حتی آن طبقاتی که تا کنون نسبت به این دلبستگیهای سودپرستانه حساسیت داشتهاند, تاثیر میگذارند و معیارهای اخلاقی کل ملت را به پستی میکشانند. این در سرشت خودکامگی است که چنین آرزوهایی را تقویت کند و به آنها میدانی برای تاخت و تاز دهد. "رژیم" خودکامه که برا ی تضمین حاکمیت خود, روحیه اخلاقی جامعه را تنزل میدهد, توجه مردم را از امور اجتماعی برمیگرداند و حتی آنها را از اندیشیدن به یک انقلاب نیز بیزار میسازد. "رژیم" خودکامه تنها میتواند جوی از پنهان کاری را بپروراند که در آن, معاملات تقلب آمیز رواج دارند و چپاولگران میتوانند سودهای هنگفتی برند. در حکومتهای دیگر نیز چنین تمایلاتی وجود دارد اما در یک حکومت خودکامه است که این گرایشها لجام گسیخته میشوند.
تعطیلات برای من مساوی است با بینظمی و تنبلی. در همه این سالها هرگز در تعطیلات طولانی مدت، کار قابلتوجهی انجام ندادهام اما برعکس، وقتی سرم شلوغ است و باید چند کار را با هم سر و سامان دهم علاوه بر انجام آنها از پس کلی کار مخصوص اوقات فراغت هم بر میآیم.
از ششم تا دوازدهم فروردین که در تعطیلات به سر بردیم به جز سفر یک هفتهای به اصفهان و ملزومات آن، کار دیگری انجام ندادم، نمیخواستم هم کار دیگری بکنم. تنها روزی یک ربع، به اینترنت سری زدم و چند تا ایمیل جواب دادم. اما در 5 روز اول فروردین تا دلتان بخواهد فیلم دیدم و چند تایی هم کتاب خواندم. به نظرم تمیزی خانه و آرامش خلوتی تهران – که البته بیش از چند روز برایم قابل تحمل نیست- تنها به درد مطالعه میخورد.
بنابراین حالا که بعد از مدتها میخواهم چیزی در وبلاگ بنویسم ، همه چیزهایی که در این چند روزه در ذهنم مرور میکردم که دربارهشان بنویسم دیگر لطفی ندارند؛ هم از وقت تبریک عید گذشته است و هم نوروز را با سیزده بدر بدرقه کرده ایم.
اما دوست دارم پیشنهاد کنم ترجمههای جدید مهدی سحابی از "سلین" و "کیارا" را بخوانید که شاهکارند. نمیدانم بگویم نویسندههای دو کتاب "دسته دلقک ها" و "تقسیم" بی نظیر نوشتهاند یا سحابی عالی ترجمه کردهاست. راستش من که بیشتر به خاطر ترجمههای سحابیی کتابها را خریدم.
چند خط هم درباره اصفهان بنویسم که بر خلاف بهنام، علاقهای به زندگی در آن ندارم اما عاشقش هستم. کنار رودخانهای که هرچقدر هم از آن عبور کنی سیر نمیشوی، محلههای قدیمی ارامنه، یهودیان، کلیساها، مساجد، پارکها .... اصفهان که میرویم به همراه یک دوست، خودمان را در شهر رها میکنیم و ساعتها راه می رویم تا از هر کجا که شد سر درآوریم؛ شهر را پای پیاده کشف می کنیم بی هیچ نقشه و هدف مشخصی.
بختیاریها و اصفهانیها رابطه چندان خوبی با هم ندارند. بسیاری از مردان هم قبیله، ازدواج دخترانشان را با اصفهانیها ممنوع کردهاند و بسیاری از دخترهای فامیل ما به خاطر باورهای احمقانه پدرانشان در خانه ماندند و "ترشیدند". اما من در همه سالهایی که با اصفهانیها کار کردهام از آنها چیزهای زیادی یاد گرفتهام و فکر میکنم بسیاری از کارها تنها از عهده آنها بر میآید. تمیز نگاه داشتن شهر بزرگی مثل اصفهان که در آن، حتی یک آشغال هم روی زمین پیدا نمی کنید و حفظ ابنیه تاریخی با این کیفیت از آن جملهاند.
امسال خوشبختانه مادرم را هم راضی کردم که دیگر از من انتظار دید و بازدید از فک و فامیل را نداشته باشد. هر که آمد خانه پدری، افتخار دیدار ما را هم پیدا کرد. در نتیجه بیشتر وقتم را صرف خواهرزاده دو ماهه ام کردم که این روزها جذابیت اصفهان را برایم چند برابر کرده است.
نمیدانید در حیاط خانه پدر و مادرم، آفتاب چقدر دلپذیر است، اطلسیها چقدر خوشرنگند، بوی یاسها چقدر زیاد است، برگ درختها چقدر سبزند و غذاها چقدر خوشمزه اند.
خلاصه اینکه با روحیه برگشتهام تا تصمیمات جدیدی که برای امسال دارم را عملی کنم. وارد سی و سومین سال زندگیام شدهام و کارهای ناتمام زیادی دارم.









نوشتن در وبلاگ، دیگر برایمان "مناسبتی" شده است؛ مرگ دوستی، دستگیری رفیقی و حالا دو سالگی کافهتیتر.به بهنام قول دادهام سیاه ننویسم. راستش خودم هم موافقم. در مورد کافه تیتر، اگر چه مثل آن مردان ترکمن رمان"آتش، بدون دود" نادر ابراهیمی که به هنگام جنگ و وداع، به زنانشان می گفتند "فرزندم را با کینه بزرگ کن"، همیشه تلخی این حادثه را در قلبمان زنده نگاه خواهیم داشت، اما همه ماجرا در بستن کافه خلاصه نمیشود.
در کافه تیتر رفاقتهای زیادی شکل گرفت، دوستیهای کمتری رو به سردی رفت، روابط زیادی محک خوردند، تجربیات بسیاری آزموده شدند و باورهای خامی، پختند و سوختند.
کافه تیتر برای ما مرحله ای از زندگی بود که به تمامی آن را زیستیم و آن چه از آن دوران بدست آوردهایم، چراغ بقیه زندگی مان خواهد بود.
آدمهای تازه با دنیاهای بزرگ و کوچکشان و مقتضیات کاری نو در طول یک سال و نیم، شیوه زندگی، تفکر و برخورد اجتماعی ما را دگرگون کرد.
وقتی به آن دوران فکر میکنیم میبینیم فارغ از مشکلات مالی- که منطق آغاز کاری نو با بنیه اندک مالی بود- تجربه جدید و شیرینی را پشت سر گذاشتیم. آن چه از کافه تیتر نصیب ما شد خیلی بیشتر از چیزهایی بود که از دست دادیم.
در نگاه به دوران یک سال و چندی کافه، ندامتی، افسوسی و حسرتی جدی آزارمان نمیدهد و این خود، خوشبختی بزرگی است.
از کسی هم گلایهای نداریم و وقتی آدمها را در موقعیتهای دشوار زندگی امروز- خصوصا در فضای مصیبت بار فرهنگی- مرور میکنیم میبینیم نباید از کسی توقعی داشت. خودمان هم که همه تلاشمان را برای حفظ استقلال، آبرو و بودن کافه انجام دادیم، پس دیگر جای بحث و گلایهای نمی ماند.
امشب دوستان عزیز دوران کافه و قبل از آن، برنامه کوچک دوستانهای در یکی از کافههای شهر ترتیب دادهاند تا به یاد نشستهای کافه تیتر، دور هم جمع شویم. از همه آنها ودیگرانی که در این روزها با تلفن و نوشتن مطلب در وبلاگهایشان، به ما ابراز لطف کردند و یاد کافه خودشان را زنده نگه داشتند سپاسگزاریم.
کافه تیتر، امروز به یک سوپر مارکت تبدیل شده است. برای ما که به "از دست دادن" عادت کرده ایم چندان سخت نیست. امید که دوستی های شکل گرفته از آن دوران، به بی تفاوتی و دشمنی تبدیل نشوند.
بی تا- بهنام
به یاد داوود افتادم ، دلم ریخت . کی فوت شده ؟ مهران قاسمی .
باورم نمی شد ، جوان تر از این ها بود که بتوان باور کرد .به یاد پدرش افتادم که در همسایگی ماست و صبح ها که من و بهنام از خانه بیرون می رفتیم روی صندلی های محوطه نشسته بود و اعتماد ملی می خواند و سارا که در جوانی ...
خدا نصیب نکند ، صبر را که دیگر باید بدهد .
بی تا- غروب رضا زنگ زد و گفت حالش خوب است و دارد میرود اوین!
رضاست دیگر؛ در راه اوین باشی و این قدر روحیه داشته باشی فقط از خودش برمیآید.گفت: شرم نمیکنی تولدم را تبریک نمیگویی؟ امروز هیچکدامتان در دادسرا تبریک نگفتید!
خندیدم و گفتم: تولدت مبارک ولیزاده، ا نشاءالله آمدی بیرون ،یک جشن درست و حسابی میگیریم.
رضا چند روزی بود می گفت دارن به دردسر می ندازنش،اما من و بهنام دستش می نداختیم و می گفتیم بابا جنبه داشته باش،برای چهار تا سگ که با آدم کاری ندارن.امشب قرار بود سه تایی بریم منزل دوستی مهمانی که صبح رضا زنگ زد و گفت کسی از دادسرای کارکنان دولت بهش زنگ زده و آدرس خواسته تا براش احضاریه بفرستن.تا ساعت دو و نیم چند بار بهنام و من باهاش حرف زدیم و کلی لکچر دادیم که چیز مهمی نیست.ساعت سه م نیم بهش زنگ زدم که بگم فردا صبح من و بهنام هم می یایم دادسرا که تلفنش خاموش بود.خونه هم کسی گوشی رو برنداشت.داشتم تو دلم بهش فحش می دادم که چطور نمی فهمه با این خبری که داده نگرانش می شیم که از محل کارش زنگ زدن و گفتن چند تا لباس شخصی اومدن و بردنش.به همه زنگ زدم و اس ام اس فرستادم.شاید برای اینکه خودمو آروم کرده باشم.کاشکی قبل از ناهار بهش اطمینان داده بودم که همراش می ریم دادسرا.کاشکی اسپری آسمش همراش باشه.یعنی اگه صدای سرفه هاشو بشنون اونو بهش می دن؟لعنت به هر چی سگ و .....
پی نوشت:
هفت آذر تولد رضا و نهم تولد بازنگاره.امیدوارم تا اون موقع آزاد شده باشه و هر دو تولد رو با حضور خودش جشن بگیریم.
لیلا حاتمی و علی مصفا؛ زوج دوست داشتنی، قصد دارند در آیندهای نه چندان دور در طبقه فوقانی سینما جمهوری دست به ابتکار تازهای برای اهالی سینما و فرهنگ بزنند.
زوج حاتمیـمصفا قرار است در اقدامی جالب مجموعهای را سامان بدهند که در آن علاوه بر نمایش فیلمهای سینمایی و نقد و بررسی آنان، کافهتریای نیز دست و پا شود تا اهالی فرهنگ یکبار دیگر جایی برای نشستن، گپ زدن و دورهم جمع شدن پیدا کنند.
ما راهاندازی چنین مجموعهای را به خانم حاتمی و آقای مصفا تبریک میگوییم و صادقانه اعتراف میکنیم برای ما این مجموعه یعنی همان کافه تیتر خودمان... به آنجا خواهیم آمد و به همه خواهیم گفت تا بیایند.
بی تا-رییس چهاردهمین جشنواره بین المللی مطبوعات در آخرین نشست خبری پیش از جشنواره،صاف توی چشمان خبرنگاران نگاه کرد و گفت: ما روزنامه نگار بیکار نداریم،اگر روزنامه نگاری را می شناسید که بیکار مطلق باشد به ما معرفی کنید!
فقط یادم می آید که سرم را پایین انداختم،بالاخره یکی باید توی آن جمع خجالت می کشید.
بی تا-«تداخل صنفی»عبارت زیبایی است ،به همان زیبایی« نشر اکاذیب» و «تشویش اذهان عمومی».البته این نوع واژه سازی ها کار هر کسی نیست؛منظورم زیبایی و کارامدی توامان است.تازه گیرم که واژه ساخته شد،مگر فرهنگستان ادب سال ها نیست که واژه می سازد و سعی می کند با بخشنامه و فکس و هزار ترفند دیگر آنها را-و در واقع خودش را-به رخ ملت بکشد،راه هم به جایی برده است؟باور کنید نمی شود ؛ما واژه هایی را که پشتشان اقتداری نباشد قبول نمی کنیم،حافظه و سابقه تاریخی اینجا ها خودش را نشان می دهد.مهم نیست که نمی خواهیم قبول کنیم همه سرنشینان یک کشتی هستیم و دیر یا زود نوبت به دریا ریختنمان می رسد ،مهم نیست صنف و اتحادیه یا کارشان را بلد نیستند یا باید منحل شوند و یا از برپایی هر نوع اعتراض صنفی محرومند،مهم «تداخل» است.برای یک بار هم که شده توانایی های بصری تان رابه کار بیاندازید و با دقت به این واژه نگاه کنید؛ترکیب «ت» و « دال» و آن «خ» لامصب،کاملا مفهوم واژه را می رساند.اخموست و مستقیم می زند به هدف.حالا پای کتاب و بحث وروشنفکری و جلسه و خبر و اینها هم که وسط باشد واقعا باید جلوی هرگونه «تداخلی» را گرفت. «تداخل» یکجورهایی«موازی کاری» هم تلقی میشود. واژه اخیر با آن دو تا «یا»یی که من اینجا ـ روی کاغذ ـ دارم کشیده مینویسمشان نرم است و مرموز؛ جلوی چشمم دست و پایش را دراز کرده و وارفته است، از آن وارفتگیهای بختکوار!
امروز دیگر هر بچهای میداند وقتی فرهنگسراها و انجمنهای شبه فرهنگی دولتی جلوی یک کافه کوچک، حقیر شوند و کم بیاورند، همیشه دستی از جایی «مداخله» میکند تا جلوی این «تداخل» را بگیرد. ضمانت اجرایی هم که الی ماشاالله هست و بودجهای و خلاصه سر «سرا» سلامت. کافه کتابها و خانههای هنر باید تعطیل شوند تا «سرا»یی که به زور و با پول مفت چپانده شده به فرهنگ این مملکت، دیده شود. همه این تعطیلیها یعنی دوستان فرهنگی باید یا کافه رفتن و این قرتی بازیها را کنار بگذارند و یا بروند جایی که با پول مالیاتهای خودشان و برای خود خودشان درست شده است. چی از این بهتر، دیگر چه مرگمان است؟
یک جورهایی هم راست میگویند؛ اگر قرار باشد چهار تا آدم معمولی هم که تصادفا به کافه کتابی میروند دو کلمه حرف حساب بشوند و چهار تا آدم به درد بخورـ حتی اگر برای روز مبادا باشدـ ببینند که دیگر سنگ روی سنگ بند نمیشود. بعد هم مگر معجون فروشها در کار اصناف دیگر تداخلی ایجاد کردهاند که روزنامهنگاران، نویسندگان و ناشران به قلمرو آنان وارد شدهاند؟ «موازی کاری» هم حدی دارد، دولت کریمه چقدر باید تحمل کند؟ بستی و قهوه(بخوانید قوه) فروختن که اینهمه سر وصدا و فیس و افاده ندارد، جیب و خالی و این همه پز عالی؟ اگر به عنوان صدقه اجازه چاپ چهارتا کتاب و ساخت چند تا فیلم و استفاده از تعدادی پروژه تحقیقاتی صد من یه غاز را هم بهمان ندهند که باید برویم بمیریم. پس یا پایمان را به اندازه گلیمی که برایمان پهن کردهاند دراز کنیم یا برویم گورمان را گم کنیم لای دست همان هایی که توی همین کافه کتابها سنگشان را به سینه می زنیم!
غم نان و بیهودگی در سفره ما فراوان است؛ این تنها سفرهایست در این خانه که هیچ مهمان ندارد.
صادقانه میگوییم، اما شما باور نکنید.
بی تا-آمپلی فایرها را که دیدم گفتم آماده شو بزنیم به چاک که امسال دیگر بدجوری مجهز شده اند.همسایه روبرویی ,برای بخشیده شدن گناهان یک ساله اش, سالی چند بار آوارمان می کند سر دوست وآشنا.یکی دو بار هم تذکر داده ایم که باباجان آپارتمان جای این کارها نیست و هر چیزی جایی دارد... ولی با یک لبخند «مبلوهانه» و یک ببخشید خشک و خالی, چنان لجت را درمی آورند که یا باید فحش بدهی- و البته می دانی راه به جایی نمی بری چون برحقند و تو قادر به فهم آن نیستی –و یا سرت را بیاندازی پایین و خودت را به ندیدن بزنی ودربروی.
امسال به هر کی زنگ زدم مسافرت بود ,یکی هم گفت من همه چیزم سرجای خودش است ! بقیه هم که خودشان این کاره بودند.بالاخره با کلی مصیبت یکی را پیدا کردیم و خلاصه چترمان را باز کردیم تا دوازده و نیم شب .اصرار که شب بمانید ,حتماامشب تا صبح برنامه دارند.ولی باید می رفتیم ,خودشان صبح مسافر بودند.با ترس و لرز از آسانسور بیرون آمدم,آماده انجام هر گونه عملیات انتحاری بودم اما خوشبختانه همه چیز تمام شده بود.گفت تمام شده ,اینقدر اعصاب خودت را خرد نکن ,گفتم آمپلی فایرها, این ها را چرا نبرده اند ؟می دانم, دوباره برنامه دارند.
و امشب دوباره شب از نو و آوارگی از نو.همه جا را هم فتح کرده اند .به میمنت پول های باد آورده ,همه محله ها تسخیر شده اند.دیگر فرقی نمی کند در کدام محله اید ,بی گناهی, درد است.باید روش زندگی را عوض کرد .شاید من هم سال آینده مجبور شدم دلم را تنها به یک شب خوش کنم.یک سال زمان کمی نیست.



