صفحه اصلی | صفحه منو

کافه تیتر شعبه دیگری ندارد!

اخیرا سایت گروهی به نام کافه تیتر! اعلام موجودیت کرده است که هیچ ربطی به کافه تیتری که ما داشتیم و وبلاگی که داریم و سایتی که ثبت کرده ایم ندارد.

وقتی این همه اسم در زبان فارسی و غیر فارسی وجود دارد، اساسا استفاده از نام مکان های حقیقی و مجازی که صاحبانش هم هنوز در قید حیات هستند، چه معنایی می تواند داشته باشد؟

کافه تیتر، هر گونه ارتباط با این حضرات را رد کرده و بدین وسیله رسما اعلام می کند که از مراجع ذیصلاح مثل مدیر محترم بلاگفا این قضیه را دنبال خواهد کرد.

از فرمایشات جناب توکویل

"انقلاب فرانسه و رژیم پیش از آن" نوشته الکسی دوتوکویل به تازگی از سوی انتشارات مروارید به بازار آمده است. کتاب فوق العاده‌ای است و پیشنهاد می‌کنم حتما بخوانیدش. توکویل در بخشی از مقدمه آن نوشته است:

در اجتماعی که پیوندهای خانوادگی, کاستی, طبقاتی و اخوت‌های صنفی در آن از بین رفته باشند، مردم بسیار آمادگی دارند که تنها بر حسب منافع شخصی‌شان بیاندیشند و بر وفق یک فردگرایی بسیار محدود, فقط در اندیشه خود باشند و هیچ گونه دلبستگی به خیر همگانی از خود نشان ندهند. رژیم خودکامه نه تنها با چنین گرایش های فردپرستانه‌ای مقابله نمی کند، بلکه به آن‌ها پر و بال هم می‌دهد و بدین سان, حکومت شوندگان را از هر گونه احساس همبستگی و وابستگی متقابل و علائق همسایگی و دلبستگی به افزایش رفاه کل اجتماع, محروم می‌سازد. این‌گونه حکومت، مردم را در زندگی خصوصی‌شان محصور می دارد و با سوء استفاده از این گرایشی که آن‌ها در جهت جدا نگهداشتن‌شان از دیگران پیدا می‌کنند, موفق می‌شود که آن‌ها را از یکدیگر بیگانه سازد. در جامعه‌ای که احساس افراد آن نسبت به همدیگر سرد بوده باشد, "رژیم" خودکامه می‌تواند یک گام پیشتر گذارد و این سردی را به یخ‌زدگی مبدل کند.

از آن‌جا که در چنین جامعه هایی هیچ چیز پایدار نیست, هر کسی از فرو افتادن به یک سطح اجتماعی پائین تر هراسان است و سراسیمه می‌کوشد تا وضع شخصی خویش را بهبود بخشد. چون در این اجتماع, پول نه تنها معیار انحصاری پایگاه اجتماعی شخص می‌گردد, بلکه برا یانسان نجیب زادگی نیز می خرد, و از آن‌جا که پول پیوسته دست به دست می‌گردد و حیثیت اجتماعی افراد و خانواده را بالا و پائین می‌برد, هر کسی بی‌تابانه در جست و جوی پول است و یا در صورت ثروتمند بودن, می‌کوشد تا ثروتش را دست نخورده نگه دارد. در یک حکومت خودکامه, عشق به سود, اشتیاق به کسب و کارهای پول ساز, آرزوی پول درآوردن به هر قیمت و دلبستگی به آسایش مادی و زندگی آسوده, به گونه سوداهای حاکم درمی‌آیند.

اگر کوششی در جهت نظارت بر رشد این سوداها انجام نگیرد, سوداهای یادشده بر همه طبقات جامعه, حتی آن طبقاتی که تا کنون نسبت به این دلبستگی‌های سودپرستانه حساسیت داشته‌اند, تاثیر می‌گذارند و معیارهای اخلاقی کل ملت را به پستی می‌کشانند. این در سرشت خودکامگی است که چنین آرزوهایی را تقویت کند و به آن‌ها میدانی برای تاخت و تاز دهد. "رژیم" خودکامه که برا ی تضمین حاکمیت خود, روحیه اخلاقی جامعه را تنزل می‌دهد, توجه مردم را از امور اجتماعی برمی‌گرداند و حتی آن‌ها را از اندیشیدن به یک انقلاب نیز بیزار می‌سازد. "رژیم" خودکامه تنها می‌تواند جوی از پنهان کاری را بپروراند که در آن, معاملات تقلب آمیز رواج دارند و چپاولگران می‌توانند سودهای هنگفتی برند. در حکومت‌های دیگر نیز چنین تمایلاتی وجود دارد اما در یک حکومت خودکامه است که این گرایش‌ها لجام گسیخته می‌شوند.

کنار هر رودی گام زدم، آن رود زاینده‌رود شد

تعطیلات برای من مساوی است با بی‌نظمی و تنبلی. در همه این سال‌ها هرگز در تعطیلات طولانی مدت، کار قابل‌توجهی انجام نداده‌ام اما برعکس، وقتی سرم شلوغ است و باید چند کار را با هم سر و سامان دهم علاوه بر انجام آن‌ها از پس کلی کار مخصوص اوقات فراغت هم بر می‌آیم.

از ششم تا دوازدهم فروردین که در تعطیلات به سر بردیم به جز سفر یک هفته‌ای به اصفهان و ملزومات آن، کار دیگری انجام ندادم، نمی‌خواستم هم کار دیگری بکنم. تنها روزی یک ربع، به اینترنت سری زدم و چند تا ایمیل جواب دادم. اما در 5 روز اول فروردین تا دلتان بخواهد فیلم دیدم و چند تایی هم کتاب خواندم. به نظرم تمیزی خانه و آرامش خلوتی تهران – که البته بیش از چند روز برایم قابل تحمل نیست- تنها به درد مطالعه می‌خورد.

بنابراین حالا که بعد از مدت‌ها می‌خواهم چیزی در وبلاگ بنویسم ، همه چیزهایی که در این چند روزه در ذهنم مرور می‌کردم که درباره‌شان بنویسم دیگر لطفی ندارند؛ هم از وقت تبریک عید گذشته است و هم نوروز را با سیزده بدر بدرقه کرده ایم.

اما دوست دارم پیشنهاد کنم ترجمه‌های جدید مهدی سحابی از "سلین" و "کیارا" را بخوانید که شاهکارند. نمی‌دانم بگویم نویسنده‌های دو کتاب "دسته دلقک ها" و "تقسیم" بی نظیر نوشته‌اند یا سحابی عالی ترجمه کرده‌است. راستش من که بیشتر به خاطر ترجمه‌های سحابیی کتاب‌‌ها را خریدم.

چند خط هم درباره اصفهان بنویسم که بر خلاف بهنام، علاقه‌ای به زندگی در آن ندارم اما عاشقش هستم. کنار رودخانه‌ای که هرچقدر هم از آن عبور کنی سیر نمی‌شوی، محله‌های قدیمی ارامنه، یهودیان، کلیساها، مساجد، پارک‌ها .... اصفهان که می‌رویم به همراه یک دوست، خودمان را در شهر رها می‌کنیم و ساعت‌ها راه می رویم تا از هر کجا که شد سر درآوریم؛ شهر را پای پیاده کشف می کنیم بی هیچ نقشه و هدف مشخصی.

بختیاری‌ها و اصفهانی‌ها رابطه چندان خوبی با هم ندارند. بسیاری از مردان هم قبیله، ازدواج دخترانشان را با اصفهانی‌ها ممنوع کرده‌اند و بسیاری از دخترهای فامیل ما به خاطر باورهای احمقانه پدرانشان در خانه ماندند و "ترشیدند". اما من در همه سال‌هایی که با اصفهانی‌ها کار کرده‌ام از آن‌ها چیزهای زیادی یاد گرفته‌ام و فکر می‌کنم بسیاری از کارها تنها از عهده آن‌ها بر می‌آید. تمیز نگاه داشتن شهر بزرگی مثل اصفهان که در آن، حتی یک آشغال هم روی زمین پیدا نمی کنید و حفظ ابنیه تاریخی با این کیفیت از آن جمله‌اند.

امسال خوشبختانه مادرم را هم راضی کردم که دیگر از من انتظار دید و بازدید از فک و فامیل را نداشته باشد. هر که آمد خانه پدری، افتخار دیدار ما را هم پیدا کرد. در نتیجه بیشتر وقتم را صرف خواهرزاده دو ماهه ام کردم که این روزها جذابیت اصفهان را برایم چند برابر کرده است.

نمی‌دانید در حیاط خانه پدر و مادرم، آفتاب چقدر دلپذیر است، اطلسی‌ها چقدر خوش‌رنگند، بوی یاس‌ها چقدر زیاد است، برگ درخت‌ها چقدر سبزند و غذاها چقدر خوشمزه اند.

خلاصه این‌که با روحیه برگشته‌ام تا تصمیمات جدیدی که برای امسال دارم را عملی کنم. وارد سی و سومین سال زندگی‌ام شده‌ام و کارهای ناتمام زیادی دارم.

آرشیو

درباره کافه تیتر

عکس من
ما؛ یعنی بهنام و بی تا، بعد از روزها بیکاری تصمیم گرفتیم شغل و البته علاقه خودمون رو اینجوری دنبال کنیم:کافه؛اون‌هم، تیتر. این کافه۱۵تیرماه سال ۱۳۸۶به دستور پلیس امنیت ایران پلمب شد.