بی تا- غروب رضا زنگ زد و گفت حالش خوب است و دارد میرود اوین!
رضاست دیگر؛ در راه اوین باشی و این قدر روحیه داشته باشی فقط از خودش برمیآید.گفت: شرم نمیکنی تولدم را تبریک نمیگویی؟ امروز هیچکدامتان در دادسرا تبریک نگفتید!
خندیدم و گفتم: تولدت مبارک ولیزاده، ا نشاءالله آمدی بیرون ،یک جشن درست و حسابی میگیریم.
