صفحه اصلی | صفحه منو

بامبول جدید

پنجم شهريور تولدم بود؛ هيچ فرقي با روزهاي ديگه نداشت اگر چه با بهنام سعي کرديم متفاوت تر برگزارش کنيم.

ديروز ششم هم کلي با رضا به قول خودش, خون به جيگر همديگه کرديم و از بدبختي هامون گفتيم. من اونقدر غر زدم و به مالک مغازه اي که براي کافه اجاره اش کرده بوديم فحش دادم که صداي بهنام در اومد.آخه بعد از کلي امروز و فردا کردن قرار بود جناب مالک لطف کنن و پول پيش کافه رو با دو ماه تاخير به ما پس بدن که ديديم خير؛ باز هم خبري نيست!

وقتي ماجراي درگيري لفظي رو که بعد از پدر سوخته بازيهاش پيش اومد تعريف کردم, رضا هم شروع کرد به بد و بيراه گفتن .ديدم اعصابش رو خرد کردم گفتم از چيز هاي ديگه حرف بزنيم, ولي باز هم آخرش به فحش و بد و بيراه ختم شد.

آقاي دهباشي مي گفت چه سرانجامي! و من فکر مي کردم ما تا کي بايد تاوان راه انداختن کافه تيتر رو پس بديم؟ با کامبيز نوروزي که مشورت کردم گفت« سعي کنيد قضيه رو به راه حل قضايي نکشونيد, اگه بخواهيد ازش شکايت کنيد يکسال و نيم طول مي کشه, سعي کنين باهاش کنار بيايين!»

حالا بهنام و من مونديم که براي شندر غازي که همه سرمايه زندگيمونه و اين روزها هم بهش احتياج داريم چه جوري بايد با آقاي مالک کنار بياييم.

در ستایش فریدا




«فریدا»ی عزیز تولدت مبارک؛ صد ساله شدی. چقدر دوست داشتیم برایت تولد بگیریم.

دخترِ محبوب دنیای ما؛ خوب شد که پزشک نشدی, نقاشی بهتر بود, البته بدون «دیگو». مادرت راست می گفت, او برای تو خیلی کوچک بود و تو بزرگ. آن قدر که روزی زبان گشود و اعتراف کرد« او تنها کسی بود که توانست عشق را در طول زندگی به من نشان دهد».

دختر دوست داشتنی ما؛ اگر کلبه کوچکمان برقرار بود تابلوهایت را که دوست داشتی همه ببینند, برایت به نمایش می گذاشتیم. برای دیدنش هم نیاز نیود با تخت بیایی, فقط کافی بود کمی اینترنت بلد بودی,همین.

من از کجا می آیم که این چنین به بوی شب آغشته ام؟

بی تا-«ما فکر می کنیم که عمل می کنیم ،ما فکر می کنیم که فکر می کنیم ،اما این دیگری یا دیگرانند که در درون ما فکر و عمل می کنند:به عبارت دیگر عادات پایان ناپذیر،سر مشق ها که –به اسطوره تبدیل شده اند و از نسلی به نسل دیگر انتقال می یابند-نیروی عظیمی دارند و (به زعم زمان)از «چاه گذشته»کنترلمان می کنند.»

حتی رنج که ظاهرا واکنشی غیر قابل کنترل است نیز فقط «تقلید و تداوم» است.البته قبول دارم که این تقلید به معنای نبود اصالت نیست ،چرا که کاری نمی توانسته ام بکنم جز تقلید آنچه در گذشته روی داده است « هم با تمام اصالتش.

حالا که فکر می کنم می بینم چیزی جز باززایی گذشته نبوده ام اگر چه همیشه خواسته ام چیز دیگری باشم.

نوشتن این عبارات برایم خیلی سخت است ،نمی خواهم بپذیرم که چیزی جز حاصل القائات و مقتضیاتی که از چاه گذشته نشات می گیرد نیستم.فقط

می نویسمشان تا از خودم دورشان کنم و باز هم فکر کنم این من نبوده ام که عوامل سازنده ام خیلی پیش ترها آماده بوده اند.

رنج موزون

بي‌تا- سالها به دنبال چيزي مي‌گشتم که روي زندگي‌ام روشني بياندازد تا بتوانم از خلال آن بدون دلزدگي به زندگي ادامه دهم. سال‌ها پرسه زدم به اين سو و آن سو با احساساتي گاه مبهم و محو و گاه روشن و واضح. سال‌ها برخودم با همه محدوديت‌ها و گستردگي‌هايم تکيه زدم و مرتب به خودم يادآور شدم که بالاخره روزي موفق خواهم شد اما نتوانستم؛ تنها توانستم رنج کشيدنم را موزون کنم.

وقتي گذشته‌ها را مرور مي‌کنم مي‌بينم هنوز هم به خيلي از چيزهايي که دل بسته بودم علاقه دارم، در بنياد علاقه دارم اما فکر مي‌کنم دلايل زندگي کردن را نشناخته‌ام. البته تلاش کرده‌ام اما به نتيجه‌اي در حد توقعاتم نرسيده‌ام. راستش سال‌ها طول کشيد تا در برابر حياتي که در برابرم قرار گرفت از حيراني به در ‌آيم. سال ها سرم پايين بود و جرات نمي‌کردم چشم از زمين برگيرم، لزومي هم نمي‌ديدم و بعد ناگهان سرم را بلند کردم و... موقعيت‌هاي ممتاز را يکي پس از ديگري به لحظه‌هاي کامل بدل کردم. موقعيت ها، ماده خامي بودند که بايد مي ورزيدمشان و من نيز چنین کردم...

آن‌چه سالها در انتظارم بود به جريان افتاد وپرم کرد؛ آن ،من بودم، آزاد و رها، بالاخره وجود خودم را يافتم. همه چيز شروع شده بود تا پايان يابد اما ماجراهاي پي در پي نمي‌گذاشت آن‌چنان که مي‌خواهم چيزي را بسط دهم تنها مي‌توانستم به آن معنا ببخشم.

نمي‌دانم، اما حالا ديگر آن لحظات يگانه گذشته‌ها، نايافتني شده‌اند. حالا ديگر مي‌دانم هر لحظه‌اي که شروع مي‌شود کمي بعد پايان مي‌پذيرد، اما ديگر حتي توان کشيدن رمق لحظه‌ها را هم ندارم. پيش تر‌ها هيچ لحظه‌ای نبود که بگذارم بگذرد و نگيرمش، اما حالا ديگر هيچ چيز را نگه نمي‌دارم؛ دوست دارم همه چيز بگذرد. ماجراها ديگر براي من نه شروعي دارند و نه امتدادي. حتي ديگر حوصله نقل لحظه‌ها را هم ندارم.

کافه نشینی زیر تیغ

واقعا اين کافه را چرا بستند؟ از چند نمايشنامه‌ای که در اين کافه خوانده می‌شد نگران بودند؟ از چند بررسی کتاب و داستان می‌هراسيدند؟ می‌ترسيدند خدای ناکرده، فنجان قهوه تبديل به نارنجک شود؟ يا بطری نوشابه تبديل به کوکتل مولوتف؟ يا کيک شکلاتی تبديل به ماده‌ی منفجره؟ می‌ترسيدند خانم بيتا و آقای بهنام چريک تربيت کنند؟ يا آقای محمد آقازاده اسلحه به دست بگيرد و بنيان حکومت را براندازد؟ واقعا حرف زدن دو نفر مترجم و نويسنده اين قدر خطرناک است؟ آقايان! کافه يک مکان است با چند ميز و صندلی و پيش‌خوان. آدم‌هايی می‌آيند آن‌جا دقايقی را می‌گذرانند و می‌روند. مکان را بستيد؛ با آدم‌ها چه می‌کنيد؟»ادامه در سایت شهرزاد نیوز

تقدیم به همه خبرنگاران زنده

روز تجلیل حکومتی از خبرنگاران.آش خیلی شور بود،آن کس هم که یک ساعت ونیم به خاطرش، جلسه به تعویق افتاده بود نیامد.به خاطر همین شوری.

منبع:وبلاگ حیدریم

کدام روز خبرنگار

چند سوال و پیشنهاد :

اول: چه کسی گفته که امروز باید روز خبرنگار باشد؛ دولت،وزارت ارشاد؟ همان دولتی که دارد مثل سوسک با خبرنگاران رفتار می کند؟همان وزارتخانه ای که معاون وزیرش ، تهدید می کند که تا جان دارد نخواهد گذاشت ما در ایران زندگی و کارکنیم!

دوم:اگرقرار باشد به صرف جان دادن خبرنگاری، امروز را روز خبرنگار بنامیم ، چرا سوختن زنده زنده دوستانمان را در هواپیما روز خبرنگار ندانیم؟ همان هایی که می گویند خودشان مقصر بودند که آتش به جانشان افتاد!

سوم: دوستانمان سوختند و دیگرزنده نماندند تا از سوختن هر روزه جان بسر شوند. یک بار سوختند و چه سوختن سوز آوری؛ و خانواده هایشان را هنوز می سوزانند برای ابد.جهت اطلاع دوستانمان علی الخصوص(علی برادران)باید گفت: ما که مانده ایم کمتر از شما نمی سوزیم،آن هم زنده زنده و روز به روز. ما را می سوزانند آن هم به تدریج،همه جایمان را.فرقی هم نمی کند پیرباشی یا جوان!

چهارم: به قول استاد:بهتر آن است نفرین درمانی نکنیم؛آری این گونه بهتر است. پس دور از هر نفرین و ناله ای چرا باید این روز را که دولت، خودخواسته روز خبرنگارش نامیده است ما روز خبرنگار بدانیم.چه کسی گفته است ما خبرنگاران باید تن به مناسباتی بدهیم که واضع و بنیانگذارش چشم دیدن هیچ یک از ما را ندارد؟

برای ما امروز روز خبرنگار نیست؛لطفآ پیامک نفرستید!

بهتر آن است یک روز غیرحکومتی روز خبرنگار باشد:مثلآ،روز توقیف یک روزنامه .

دلم برای باغچه می سوزد

کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه درزیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده است
....
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم

باغچه دارد می میرد

هم میهن؛شرق صبح امروز مرد.«ساقی» مرگش هم «قهرمانی» بود عاشق«فروغ».

حالا باید برای ابد سرایید مرثیه «فروغ شرق» را.

شما بگویید؛اگر کسی صبحش بدون «تیترِشرق وهم میهن» آغاز شود ،چه صبحی خواهد داشت؟

بی تا دارد گریه می کند،من هم زانوی غم بغل کرده ام.موسیقی وبلاگ حسین نوروزی فضای اتاق را پر کرده است.فقط لعنت به حسین نورزوی جرم ندارد؛پس لعنت به او!

پنج نکته از یک ماه تعطیلی

1- مثل خیلی از بچه های دیگر ما هم خانه نشین شدیم؛ وقتی کافه تیتر بسته شد. نه رهبران برانداز انقلاب های مخملین و نه ماموران نهاد های امنیتی ،که برخی از دوستان ما را سرباز پیاده نظام آنان می دانستند!برای ما نتوانستند کاری بکنند.اماگویی همین ماموران از دو سو خیرشان به خیلی ها رسیده است،بماند و بگذریم!

2- وقتی آگهی فروش لوازم کافه تیتر را منتشر کردیم یک فرهنگیِ سمسار مسلک، همه لوازم کافه را می خواست ششصد هزار تومان بخرد؛آن هم قسطی و بدون دادن چک.کافه ای که با 3 میلیون تومان (قرضی) تجهیز شده بود،تازه فهمیدیم کاسبی یعنی چه.این هم بماند و بگذریم.

3- گروه آیینه،محمد آقازاده،سید فرید قاسمی،دکتر نمکدوست،اسد امرایی،عبدالرحیم جعفری،رویا بیژنی،رضا ولی زاده،اعظم کیان افراز و همه بچه های کافه نشین را برای همه لطفی که به ما دارند هرگز فراموش نخواهیم کرد.از دوستانی که پشت پرده و گمنام همواره به یاد ما بودند هم ممنونیم.حالِ کسانی که از ترس قتل عام -از پیش اعلام شده ای که برگزار کنندگان و شرکت کنندگان را تهدید کرده بود- در جلسه حاضر نشدند را هم درک می کنیم!

4- آنهایی هم که عکسشان بیش از یک سال و نیم بر دیوار کافه تیتر آویزان بود،نمی دانیم چرا حتی یک تماس خشک و خالی هم با ما نگرفتند،شاید هنوز خبردار نشده اند یا شاید هم یادشان رفته است.به هر تقدیر ما از کسی طلب نداریم و البته توقع پیدا کردن کار.
5- بخش مهمی از بقایای کافه تیتر در خانه بسیاری از بچه های شیراز آرام گرفت. آرزو داریم خیرش را ببینند.

بدون شرح





عکس:شاهد حلاج

آرشیو

درباره کافه تیتر

عکس من
ما؛ یعنی بهنام و بی تا، بعد از روزها بیکاری تصمیم گرفتیم شغل و البته علاقه خودمون رو اینجوری دنبال کنیم:کافه؛اون‌هم، تیتر. این کافه۱۵تیرماه سال ۱۳۸۶به دستور پلیس امنیت ایران پلمب شد.