وبلاگ نسل پنجم راه اندازی شد
آغاز مجدد نشستهاي نسل پنجم با چوب خط
فراخوان انتخاب بازیگر
مجابی با دولت آبادی آمد
نوستالوژی شور
...........وقتی هانیه خاکپور تصادف کرده بود و به دلیل ضربه مغزی جراحی شده بود ،فکر می کردم خیلی از بچه های کلا س را توی بیمارستان ببینم یا بعدا به دیدنش بروند یا حالش را پرسند یا متوجه بشوند یک ماه و نیمی می شود که هانیه دانشگاه نیامده است شبیه این است که من مرده باشم و یک سال بعد همسایه ها بپرسند میترا مرده است یا زنده، خبری ازش نیست
به از این به بعد فکر کنیم ، به بعد از دوران دانشجویی ، ان شاالله هیچ کس بیکار نماند و هر کس هر کجا که هست ؛ به شهر خودش بر می گردد یا تهران می ماند، موفق باشد . سالهای بعد هم مثل این چهار سال دیگر به عقب بر نمی گردند
من هم خودم تا به حال نرفته ام، ولی اگر روزی از حوالی خیابان برادران مظفر ( بین چهار راه ولی عصر و خیابان فلسطین ) گذشتیم ، به " کافه تیتر" سر بزنیم و وقتی رفتیم داخل ، سرمان را بچرخانیم شاید همدیگر را
روایت یه بلاگر
کافه تیتر وبلاگ هم داره که به نظر من مطالب جالبی را می تونین اونجا بخونین . سر زدن بهش اصلا
تلاش برای یافتن واژه
برانکو درکافه
دكتر جواد مجابي در كافه

گزارش تصويري از ميهماني پنجشنبه






بچه ها چند گزارش جالب از اين ميهماني رفته اند كه با عكسهاي ساتيار كامل تر شده اند
شطرنج صلح با سربازان جنگ
تبریک به سروش وکیوان
کیوان دوست و البته همکار مطبوعاتی ما کارش را خوب بلد است ، فقط کافیست نگاهی به سروش و فیلم نگار بیندازید.... در هر صورت جشن 27 سالگی سروش با لید عجیب و غریب وحید سعیدی مبارک باد
دو خبر یک استخدام
مدیران این روزنامه در حال جمع آوری تحریره هستند، به ما هم گفتن که آدم معرفی کنیم.برای شروع از حسین نوروزی و سجاد نوروزی می خواهیم که هر چه سریعتر خودشون رو به کافه معرفی بکنن. بقیه بچه ها هم که مایل هستند با این روزنامه همکاری کنن می تونن مشخصات و سابقه کارشون رو برامون بفرستن. البته با ذکر این نکته که ما هیچ قولی برای جذب بچه ها نمی تونیم بدیم چرا که حرف آخررو کسی دیگه ای می زنه....
خبر دوم هم اینکه یه خبر گزاری با امکانات و تجهیزات قوی قراره طی ماه های اخیر راه اندازی بشه. فکر کنیم برای اونجا هم نیرو بخوان ، وقتش که شد خبر تون می کنیم.
دکتر توکلی در کافه تیتر
دکتر توکلی پیشتر گفته بودند به زودی یک خبر خوش برای اهالی مطبوعات و ارتباطات اعلام می کنند.
قرار است ایشان روز پنجشنبه این خبر را در میان همه روزنامه نگاران مطرح کنند
به امید دیدار در روز پنجشنبه.
يوسا" نويسنده دوست داشتني"
ماریو بارگاس یوسا نويسنده نيست. يك اسطوره است حداقل ما اينگونه فكر مي كنيم. او در گفت وگويي با يك روزنامه سوئدي از بعضي چيزها سخن گفته است كه فكر كرديم خلاصه اي از آن را با اجازه رباب محب در وبلاگ كافه قرار دهيم.
باز هم پرسش همیشگی : آدم چطور می تواند این همه بنویسد ، آن هم با چنین کیفتی چون آثار ماریو بارگاس یوسا.
یوسا که به لطف پشتیبانی از انتخابات ریاست جمهوری ۱۹۹۰ علیه فو جی موری( رشوه گیری که این روزها در زندان بسر می برد) امروز هم شهروند پروئی است و هم شهروند اسپانیائی .
يوسا به دعوت انجمن سروانتس و با همکاری دانشگاه لوند که یکی از اهدافش کمک به فرهنگهای اسپانیائی زبان است در استکهلم بسر می برد .
يوسا در مورد ماجراجوئی های سیاسی اش می گوید : این ماجراها به چند لحاظ بد بوده اند. مهمتر از همه اینکه او را مدتی از زندگی ادبی اش دور نگاه داشتند. اما نگرانی او از سقوط پرو او را بر آن داشت که از نفوذ و موقعیت اجتماعی اش به نفع مردمش استفاده کند.
او می گوید:نوشتن به دیسپلین نیاز دارد. از قلم و کاغذ نباید جدا شد. الهام که مثل سیل جاری بشود باید بروی و تسلیم نشوی. اما آن روزها ما «به سوی فاجعه گام بر می داشتیم». چنانچه انتخابات را می باختیم
در پاسخ این پرسش که آیا اوضاع بهتر شده است؟ می گوید :
تا حدودی . ما از سال ۲۰۰۱ نظامي دموکرات داریم. البته جامعه پرو جامعه ایدالی نیست ، اما به هر حال اوضاع بهتر شده است. طبیعتأ دمکراسی بر اساس سازش بنا می شود و هرگز شکل کاملی نمی تواند به خود بگیرد. با یک مقایسه می توانیم ببینیم که در گذشته جنگ ارتش و پلیس با مائوئیست های تروریست سِندرو لوئیدوسو هفتاد هزار قربانی به همراه داشت . بیشتر قربانیان این جنگ مردم فقیر لا کُردیه را د لوس آندِس بودند
به يوسا می گویم : زمانی که رومان سوربُز در باره تروخییو (۱۹٣۰ – ۱۹۶۱) نوشته شد دوستی با امید تمام گفت : « این آخرین رمان آمریکای لاتین است که در باره دیکتاتوری نوشته می شود» يوسا با تمام وجودش می خندد و می گوید :
امیدوارم. شکر خدا که روزگار مثل گذشته نیست. ما از دست پینوشه در کشور شیلی و استروسنر در پراگوای راحت شدیم.
از او می پرسم : چگونه است که او به افرادی مثل گابریل گارسیا مارکز (يوسا تز دکترای پانصد صفحه اش را درباره مارکز و قبل از به شهرت رسیدن او نوشت) ، پابلو نرودا و خولیو كورتاسار که طرفداران سر سخت طبقه کارگر بوده اند - تا آن حد احترام می گذارد؟ يوسا پاسخ می دهد :
اووم ، نه. این تنها آمریکای لاتین است که از سایه اتوپیای اجتماعی تعقیب می شود. به هایدگر فیلسوف بزرگ نگاه کن! او یک نازی بود. رویای جامعه کامل خطرناک است. آنها سنگ طبقه کارگر و اتوپیای اجتماعی را به سینه می زدند و اینگونه بود كه دموکراسی ناکامل را تحقیر می کردند. آنها نمی توانستند دریابند که گولاگ وجود خارجی داشت، مائو یک جانی بود. نه ما هیچ ندیدیم. همیشه حق با ماست. باید که یکبار دیگر خوشبین باشیم. سقوط دیوارها باید که ما را عاقل کرده باشد. ما آزادی فرهنگ ها را می پذیریم . نویسنده ای چون ازرا پوند که پرچم نازیست ها را بالا برد و ضد یهود بود، انسانی بسیار مهربان و فرهنگ دوست بود و به استعدادهای ادبی کمک های همه جانبه می کرد
با این حال بارگاس معتقد است که نویسند گان و هنرمندان هر یک اتوپی های خاص خود را خلق می کنند. و این بدین معناست که نویسنده نمی تواند از اتوپی و اندیشه اتوپی فاصله بگیرد. هنر تنها تنیجه رویا ی رسیدن به دنیای بهتر است. در این دنیا که سابقأ دنیای سوم تلقی می شد و فقیران پرو به آن متعلقند رویا ی دنیای بهتر به اندیشه جامعه کامل در یک جامعه اشتراکی ختم شد. در واقع وظیفه نویسنده نشان دادن بینش های فردی است. اتوپی های سیاسی خطرناکند ، در حالی که رویا ی دنیا و زندگی بهتر اینطور نیستند.
در اینباره از او می پرسم : آیا او هنگام نوشتن اتوپی خاصی داشته است؟ پاسخم می دهد : او دنیای انسان اولیه را بهشت تلقی می کرد. آمال انسان بدوی قابل تحقق است. اما باید گفت که او ساده اندیش بود. مطالعات من نشان می دهد که او قهرمان تاهیتی نبوده و آنجا – درست مثل امروز – مردم او را بچه باز خطاب می کردند. او بینش خاص خود را در باره آزادی و رهائی از اخلاق داشته است. چیزی که در دوران ما عجیب به نظر می آید. اما نباید فراموش کرد که نگاه او به هنر و فرهنگ های بدوی و شیوه زندگی آنها در ِ تازه ای به روی غرب گشود. پیکاسو با الهام ازاو به فرهنگ انسان بدوی آب و ُ رنگ هنرمندانه داد. و اما به امپرسیونیست ها ی آلمانی نگاه کن! فاوست می گفت : اخلاق او از آن ِ ما نیست .
شروع مجدد نشستهای هفتگی
ماجرای مختاباد و چند روزنامه نگار اخراجی
یک اعتراض صنفی
سه مطلب در یک روز
وبلاگ زیبای یک استاد
قالب وبلاگ دکتر توکلی هم به زیبایی تغییر یافت
استاد همیشه به کافه لطف داشته اند .ببینید
اولین جشن تولد در کافه تیتر
اولش که اومد هیچی از جشن و تولد نگفت اما بعد از اینکه کلی آدم با کلی هدایای جور وا جور وارد کافه شدن تازه فهمیدیم که یه خبرهای هست
بله. هنگامه جشن تولد نمی دونیم چند سالگیش رو تو کافه تیتر برگزار کرد
هنگامه خانم تولدت مبارک
تبریک سوم
همین شنبه بود که اومد و چوب خط جدیدش رو آورد
اين مجموعه پانزده داستان كوتاه: عاشقت بودن، انجيرها مال همسايه است، مي گويم عيب ندارد، از خاطرات يك سرباز عراقي، هزار راه، برو دستشويي، سردي دستمال تاريك، انگار مي خواست عكس يادگاري بگيرد، بابا، تو منشي آقاي رييسي؟، روزگار برزخي آقاي درچه پياز و ... را شامل مي شود
از محسن فرجي پيش از اين مجموعه داستان يازده دعاي بي استجابت و داستان زندگي خاقاني منتشر شده است
سومین تبریک امروز ما مربوط به صاحب وبلاگ قورباغه بود که خواندید
تبریک
سلام يك دوست
زمانی که من روزنامهء هموطن کار می کردم خانومی تو سرویس اجتماعی روزنامه قلم میزد که تو ذهن من کلی سمبل استقلال و قدرت یه زن بود و کلی از بودنش در اونجا خوشحال بودم.حالا اون خانوم با شوهرش که اون هم روزنامه نگاره یه کافه برای ژورنالیستها راه انداختن که البته ورودش برای عموم آزاده.من خودم هنوز نرفتم چون تازه خبردار شدم اما حتماً یکی از همین روزا یه سر میزنم نه فقط برای اینکه معتاد به کافه رفتنم بلکه برای دیدن بیتا صالحی عزیز در شغل جدیدش خواهم رفت
كافه تیتر؛ کافه آرامش
شايد دليلش حرف بي تا بختياري بود كه گفت هنوز خوب تبليغ نكرديم و براي همين صبح ها خلوت خلوته اينجا. گفتم يعني؟ گفت بله. صبح ها هيچ كي اينجا نمي ياد. گفتم اما الان؟ گفت الان رو نيگا نكنين. الان بعدازظهر پنجشنبه است و براي همين جماعت اينجا جمع شدن
مي گويم كاش دوباره جوان مي شدم و دوباره حس و حال جمع كردن جماعت رو داشتم و جمع شون مي كردم و به جاي رفتن به ساختمان جنين شناسي دانشكده پزشكي دانشگاه تهران يا اتاق جهاد دانشگاهي دانشگاه تهران و چرا دورتر برويم، همين سه سال قبل بود و به جاي راه انداختن جمع نويسندگان نسل جديد در كافه 78 و معروف شدن اين گروه به نويسندگان كافه 78، حالا همان حس و حال را داشتم و دوباره توي وبلاگم فراخوان مي دادم و به تك تك بچه هاي داستان نويس زنگ مي زدم كه بچه ها، يه جايي راه افتاده دنج و خلوت. يه زن و شوهري مسوولش هستند. اهل قلم هستند و مي تونيم صبح ها يا حتي بعدازظهرها بريم اونجا و اونجا رو بكنيم پاتوق مون. بعد هم اسم اين گروه در بره به نام " نويسندگان كافه تيتر" اما حيف كه الان سه سال قبل نيست و ديگر كمتر حوصله جمع شدن ها را دارم.
بيشتر از دو سه ماه قبل بود كه توي وبلاگ رضا ولي زاده خواندم زوج روزنامه نگاري كه مدتي است بيكار هستند قصد دارند كافه اي راه اندازي كنند كه پاتوق بچه ها بشود، همان زمان ها پيغام گذاشتم برايشان كه ديگر به هيچ گروه و جمعي اعتماد ندارم و به گمان من تنها دليل پيشرفت در اين مملكت گل و بلبل تنها تك روي است و انفرادي كار كردن. بعد هم كه كافه نيمه اسفند ماه افتتاح شد. بعد از يك تبريك خشك و خالي توي وبلاگ اين كافه، نوشتم قلك خريدم تا پولام رو جمع كنم و يه سفر برم اونجا
تجربه خوبي نه از جمع ها دارم و نه از كافه رفتن ها. اونقدر قيمت كافه ها بالاست كه مدت هاست رغبت نكرده ام نه به كافه شوكا بروم و نه به كافه 78 اما برايم عجيب بود كه كافه تيتر چرا اينقدر ارزان حساب كرد امروز. يعني شما فكر مي كنيد چون شروع كارشون هست اينطوري حساب كردند؟
بي تا ( توجه داشته باشيد بي تا و نه بيتا) و بهنام ( اين يكي بهنام و نه به نام) را نمي شناختم. يعني وقتي اسم شان را شنيدم گفتم بعيد نيست در اين جمع كوچك مطبوعاتي آن ها را ديده باشم اما ذهنم ياري نمي كرد تا اين كه عكس هاي مختلفي از آن ها در وبلاگ شان و در سايت هاي خبري ديدم و احساس كردم بي تا را مي شناسم اما بهنام را نه
امروز چهل روز از افتتاح كافه تيتر مي گذرد و من اگر باز هوشنگ جيراني پيشنهاد نمي داد باز شايد به اين فكر نمي افتادم كه بروم آنجا كه كاش نمي رفتم چون حسابي وسوسه شده ام باز بروم؛ هم خلوت بود و هم ارزان و هم دوست داشتني و هم اين كه صاحبانش مهربان بودند و از خودمان
هوشنگ گفت: ساعت چهار خوبه؟ گفتم: آره. گفت: كجا؟ گفتم: ميدون وليعصر. گفت: كجاش؟ گفتم كنار سينما. گفت: كدوم سينما؟ گفتم: توي ميدون وليعصر مگه چند تا سينما هست؟ خنديد و گفت: پس ساعت چهار
ساعت سه و نيم شده بود و هنوز لباس هام اتو نشده بود. شرمنده هنوز نتونستم به قول الموتي ها كمرم را خم كنم و اتو كنم لباس هام رو و باز شرمنده كه هنوز محتاج بنده منزل هستم در اين مورد. داشت اتو مي كرد كه باران تندي گرفت. گفتم: خب بهانه هم جور شد، زنگ بزنم به هوشنگ كه من نميام. باران بند آمد
با هوشنگ پياده از ميدان وليعصر راه افتاديم. من آدرس دقيق كافه را بلد نبودم وگرنه با او كنار چهار راه وليعصر و پارك دانشجو قرار مي گذاشتم چرا كه تا آنجا پياده رفتيم و از چهارراه رفتيم ضلع جنوبي خيابان انقلاب. پرسيدم: كجاست پس؟ گفت: توي خيابان برادران مظفر جنوبي، مقابل بيمارستان مدائن. جالب بود. خيلي وقت ها مي شود كه مي روم انقلاب و قدم زنان وقتي كتابفروشي ها را سير مي كنم مي رسم به اينجا. بعد هم مي روم توي پارك و قديم مديم ها هم سيگاري چاق مي كردم توي پارك كه حالا خوشبختانه در ترك به سر مي برم. حالا از اين به بعد از خيابان قدس كه رد شدم قبل از اين كه به چهار راه وليعصر برسم، مي پيچم به اولين خيابان جنوبي بعد از خيابان قدس و چند قدم پايين ترش، درست شماره 13 نگاهم مي خورد به كافه تيتر و مي دانم هيچ كس هم كه نباشد، نگاه مهربان بي تا و بهنام عزيز آنجا منتظر هستند كه نگاه مهربان و آشنايي را ببينند و گپ بزنيم و خستگي در كنيم؛ خستگي از زندگي در اين ناكجاآباد
كافه تيتر براي خودش وبلاگي دارد و وبلاگ شان هم توي اين مدت كوتاه، آبرويي كسب كرده. پيشنهاد دادم وبلاگ شان را به دلايل امنيتي از بلاگفا به بلاگ اسپوت ببرند. بهنام گفت كار كردنش سخته. هوشنگ كه به تازگي و سرخود! بلاگ اسپوتي شده و مدام گويا به نوشته هايش لينك مي دهد گفت: از دور به نظر مياد. بهنام گفت: آخه؟ قرار شد هوشنگ بلاگ اسپوت و كنتور و بلاگ رولينگ را درست كند. من قرار شد زحمت لوگو را به سيد محسن بني فاطمه بدهم. به بهنام و بي تا پيشنهاد داديم كافه تيترشان را از وبلاگ بودن تنها در بياورند و مجله اش بكنند. استقبال كردند و من چه خوشحال شدم از اين همه پذيرش آن ها. قرار شده از اين به بعد همه كافه تيتر را از آن خود بدانند و مطالب خوب شان را براي اينجا بفرستند
ايراد من به آن ها اين بود كه دليل اصلي اين كه رغبت نمي كردم به كافه تيتر بيايم اين بود كه به نظرم مي رسيد شما خيلي آن را انحصاري روزنامه نگاران كرده ايد. گفتند نه ورود براي عموم آزاد است. گفتم: باشه، ولي به هرحال خيلي اين وري مانور داده ايد. اين طور اگه پيش برين مشتري نخواهيد داشت و اگر مشتري نداشته باشيد كارتان نخواهد گرفت و اگر كارتان نگيرد... بعد خودم گفتم: خدا نكند
شنيده ام بسياري از نويسنده ها و شاعران و حتي ناشران، بدون برنامه ريزي قرق را شكسته و وارد اين جمع شده اند و من به عنوان كسي كه دغدغه اش بيشتر از آن كه روزنامه نگاري باشد، ادبيات است آرزو مي كنم اين كافه، كافه نويسندگان و شاعران بشود و نامش بماند در تاريخ و آدم هر وقت دلش گرفت بداند جايي هست كه هر وقت بروي آنجا، كسي هست كه دلش با كلمه زنده است و سرش سرخوش هم صحبتي با هم كيشانش. ديگر هم مثل خيلي از كافه هايي كه قبلا مي رفتيم گران نيست و مثل خيلي از كافه هايي كه مي رفتيم و حالا هم سر مي زنيم نيست
پيش از اين هر نويسنده مهاجري كه مي آمد براي اين كه با دوستان ايراني اش ديدار كند قرار مي گذاشت كافه 78 يا كافه شوكا، اما پيشنهاد مي دهم اگر اين نويسندگان مي خواهند با هم كيشان و همكاران خود بيشتر آشنا بشوند آدرس كافه تيتر را بگيرند و اگر مي خواهند خبرشان در ايران تيتر بشود، به اينجا بروند و اگر مي خواهند مهرباني ببينند، سراغ بي تا و بهنام بروند
نمي دانم چرا، ولي امروز اول من و هوشنگ و بعد هم كه داود پنهاني و محمد مطلق رسيدند، كلي سرخوش شديم از وجود چنين كافه اي و حالا كه اين يادداشت من دارد به پايانش نزديك مي شود يا بخوانيد دارم به پايانش نزديك مي كنم، دارم وسوسه مي شوم گروهي تشكيل دهم كه صبح ها يا هر وقتي كه توافق شد، قراري بگذاريم در كافه تيتر و داستاني بخوانيم و بحثي راه بيندازيم و ... شما هم موافقيد؟ پس قبل از هرچيزي بد نيست اول سري به اين آدرس بزنيد و بعد با هم بيشتر حرف بزنيم. يا حق


هوشنگ جيراني، يوسف عليخاني، داود پنهاني، بي تا و بهنام
داود پنهاني و هوشنگ جيراني
محمد مطلق و داود پنهاني
منبع: تادانه
مصاحبه با اسدالله امرایی در کافه
شمع ساتیار
راستی دیشب یه عکس از ما گرفت
گزارش علی اکبر قزوینی در روزنامه شرق
على اكبر قزوينى: پنجشنبه ۲۴ فروردين فرصتى بود براى تجربه يك حضور. مرد سپيدمويى كه در تصوير سياه وسفيد قابى كوچك بر ديوار «كافه تيتر» بيش از يك ماه همه را به لبخند دلنشين خود مهمان كرده بود، در آن بعدازظهر ساكت و دم كرده از چارچوب قاب خارج شد، رنگ گرفت و آرام و بى صدا قدم به داخل كافه گذاشت. با همه كسانى كه به احترام او برخاسته بودند دست داد و با همان لبخند دوست داشتنى پشت يكى از ميزها نشست. كت و شلوار قهوه اى به تن داشت و پيراهنى سفيد، درست به سفيدى موهايش. موقع صحبت با كناردستى ها لب هايش آرام تكان مى خورد و به همان آرامى تكه اى از بستنى رنگارنگش را به دهان مى گذاشت. پيرمرد مهربانى كه آنجا نشسته بود براى هيچ كس ناآشنا نبود: «پروفسور كاظم معتمدنژاد». • • •وقتى از پروفسور معتمدنژاد درخواست مى شود چند لحظه اى براى جمع صحبت كند، اول از همه در پاسخ به تعريف هايى كه (به درستى) از او شده، مى گويد: «از لطف شما متشكرم. من فقط يك همكار علمى هستم.» گرچه جز اين هم انتظار نمى رود از استادى كه همه دوستش دارند. او ادامه مى دهد:«روزنامه نگارى ايران از آغاز تا امروز و در اين صد و خرده اى سال، مسائلى داشته كه هنوز نتوانسته ايم بر آنها غلبه كنيم. در اين مدت ما نتوانسته ايم تجربه روزنامه نگارى مطلوب را پيدا كنيم كه آثار آن هنوز باقى است.» او معتقد است كه براى نهادينه كردن روزنامه نگارى وجود تشكل هاى صنفى مورد نياز است، و در حالى كه رويش را به سمت رجبعلى مزروعى رئيس انجمن صنفى روزنامه نگاران ايران كه در گوشه اى ديگر از ميز نشسته برمى گرداند، مى گويد:«با اين كه انجمن صنفى دير شروع كرد ولى شكل گيرى آن مايه اميدوارى است.» امروز روز حضور جمعى از بزرگان روزنامه نگارى در كافه كوچك روزنامه نگاران است. از هيات مديره انجمن صنفى روزنامه نگاران جز مزروعى، بهروز گرانپايه هم هست و خانم ها بدرالسادات مفيدى و فراهانى. دكتر حسن نمكدوست هم آمده تا با دكتر احمد ميرعابدينى و دكتر حسين قندى كه كمى بعد مى آيد، جمع استادان كامل باشد. اما شايد غافلگيرى اين روز، حضور بى خبر يكى از روزنامه نگارهاى پيشكسوت است كه تقريباً كسى از نسل كنونى روزنامه نگاران او را نمى شناسد. ناصر مجرد از آن كيهانى هاى قديمى است كه سال ۵۹ از اين روزنامه بازنشسته شده. گزارش ديدار هفته پيش دكتر قندى از كافه تيتر را در روزنامه شرق خوانده و بعد به اين دوست ديرينه زنگ زده و گفته كه بسيار علاقه مند است به اين كافه برود و دوستانش را ببيند. و حالا او اينجا است. مى گويد: «الان هم در هيات تحريريه يكى از روزنامه ها هستم. يك ستون طنز دارم و كار دلم را انجام مى دهم.» و چه مى كند اين دل با همه آنها كه دل بسته اند به حرفه روزنامه نگارى، كه كاش زمينه اى فراهم شود كه كسى در وسط كار آن را رها نكند... پروفسور معتمدنژاد هم در پى آن است تا شرايطى ايجاد شود كه روزنامه نگارى شغل تمام وقت و كار اصلى تمام علاقه مندان به اين حرفه باشد، و در پى آن است كه قانون بر اين حرفه حكمفرما شود. مى گويد: «ما در كشورمان هم صنف داريم و هم قانون. ولى مجبوريم از طريق قانون اقدام كنيم.» توضيح مى دهد كه به كمك انجمن صنفى از سه سال پيش تهيه چند متن حقوقى را آغاز كرده اند: «سال گذشته يكى از اين متن ها به هيات دولت رفت ولى فرصت نشد كه به مجلس هم ارائه شود.» او مى گويد اين قانون ها كمك خواهند كرد تا تعريف روزنامه نگار و حدود كار حرفه اى او مشخص شود، مقررات كارى و ارتقاى سمت ها تعيين شود، حرمت روزنامه نگار در جامعه حفظ شود و مهم تر از همه اين كه بتوان از حيثيت حرفه اى روزنامه نگارى دفاع كرد. دكتر معتمدنژاد از اميدوارى به راهى كه آغاز كرده مى گويد، و اميد شايد همان واژه اى است كه در فضاى امروز مطبوعات ايران بيش از هر چيز ديگر مورد نياز است. همان كه دكتر نمكدوست به شيرينى در حكايتى طنزگونه به نقل از استاد غايب در اين جمع (دكتر يونس شكرخواه) بيان مى كند و آنقدر به همه انرژى مثبت مى دهد كه شك نكنيم او يكى از دوست داشتنى ترين استادان براى دانشجويان است، همان ها كه بازگشت او به كلاس هاى درسش را «حق مسلم» خود مى دانند.• • •ساعت از هفت ونيم گذشته و هوا ديگر كاملاً تاريك شده است. انگار همين چند لحظه پيش بود كه در يك قاب با بزرگان ايستاديم و عكس گرفتيم. دو ميز آن سوتر، خبرنگارى ضبط صوتش را درآورده و با دكتر قندى كه در كنار دوستش ناصر مجرد نشسته، در حال گفت وگو است. اين سو، بحثى خودمانى در جريان است كه هرازگاهى به فلسفه و تاريخ پهلو مى زند. پشت ميز چسبيده به ديوار، زن و شوهر روزنامه نگارى فارغ از هر گفتار جدى مشغول نوشيدن آبميوه شان هستند... پروفسور معتمدنژاد باز به درون قاب برگشته و تصوير او با سايه روشن نور چراغ هاى زردرنگ درهم آميخته است. «هميشه استاد» همچنان لبخند مى زند.
منبع: روزنامه شرق
كافه از زبان ديگران
گزارش شنيداري خبرگزاري ميراث خبر
گزارش مصطفي قوانلو قاجار در شرق
گزارش علي اكبر قزويني در شرق
پيش خبر همشهري جوان از مراسم
گزارش وبلاگ راوي
گزارش میراث خبر
گزارش مهران بهروز فغانی
گزارش وبلاگ کوپه شماره ۷
پیش خبر روزنامه دنیای اقتصاد
گزارش شرق از دبدار روزنامه نگاران با حسين قندي
از همه بچه هايي كه از كافه مطلب كار كرده اند ممنونيم
كافهتيتر با دكتر معتمدنژاد رونق گرفت
دكتر معتمدنژاد با اشاره به سختيهاي حدود 170 سال كار روزنامهنگاري در ايران گفت:«در بيشتر اين مدت، روزنامهنگاري از وضعيت نامطلوبي برخوردار بوده است و تجربه روزنامهنگاري در وضعيت مطلوب را بسيار كم تجربه كردهايم.»استاد ممتاز دانشگاه علامه طباطبايي با تاكيد بر كوششهاي انجام شده براي نهادينه كردن حرفه روزنامهنگاري در جامعه در سالهاي اخير اظهار داشت: «بايد روزنامهنگاري به صورت حرفهاي و تمام وقت توسط روزنامهنگاران دنبال شود.»دكتر معتمدنژاد بهترين روش براي پيگيري مطالبات روزنامهنگاران را تشكيل انجمنهاي صنفي دانست.استاد ارتباطات دانشگاه علامه طباطبايي از استقلال حقوقي حرفه روزنامهنگاري، پيمان جمعي كار روزنامهنگاران و ميثاق اصول اخلاقي حرفه روزنامهنگاري به عنوان طرحهايي نام برد كه در سالهاي اخير با كمك روزنامهنگاران و استادان دانشگاه تهيه شده ولي به دلايل مختلف تاكنون بينتيجه مانده است.دكتر معتمدنژاد آينده روشن حرفه روزنامهنگاري را در گروي فعاليت و تلاش مستمر روزنامهنگاران و حمايت مادي و معنوي دولت از اين حرفه دانست.در اين جلسه، آقايان دكتر نمكدوست، دكتر ميرعابديني، استاد حسين قندي، مزروعي، گرانپايه، مجرد و خانمها مفيدي و فغاني نيز در سخنان كوتاهي با ابراز خرسندي از ايجاد چنين مكاني براي روزنامهنگاران، براي گردانندگان كافهتيتر آرزوي موفقيت كردند
تيتر دكتر نمكدوست: هميشه تيتر باشيد
چه خوش شانس

امروز كافه تيتر حال و هواي ديگري داشت دكتر معتمد تژاد ميهمان افتخاري كافه بود و حضورش شان خاصي به مجلس داد . در كنار او اقاي مير عابديني ، خانم مفيدي ، اقاي گرانپايه ، دكتر نمك دوست و روزنامه نگاران و دانشجويان حضور داشتند . دكتر معتمد نژاد از كار دشوار روزنامه نگاري سخن گفت و اظهار اميدواري كرد كه در ايندهاي نه چندان دور بتوان بر اين مشكلات فائق آمد وي وجود تشكل هاي صنفي را از مهمترين راهكارهايموثر در اينده اين حرفه دانست و افزود : تجربه ثابت كرده كه مانمي توانيم به صورت انفرادي عمل كنيم و اميدواريم كه با حمايت هاي صنفي اين رشته به حرفه اي تمام وقت تبديل شود نه اينكه شغل دوم باشد با توجه به تجربه كشور ما دريافته ايم كه ازميان نظام تشكل هاي صنفي و نظام قانوني بتوانيم كار را از طريق اصلاح قوانين پيش ببريم روزنامه نگاري تعريف خود را داشته باشد حدود و مقررات كار هم مشخص شود وي تصريح كرد: در عين حال انجمن صنفي تيز بايد كمك هاي لازم را انجام دهد تا كار سريع تر پيش رود .خانم مفيدي كار انجمن را از كافه تيتر جدا ندانست و گفت: اين موقعيت بسيار خوت است و كافه تيتر مي تواند با نشست هاي ماهانه و دعوت هايش جايي براي مطزح كردن مسايل روزنامه نگاران فراهم كند ما نيز ميتوانيم از امكانات مجلات و كتب خود به اينجا ياري برسانيم مير عابديني سادگي و بي تكلف بودن اين محيط را ستود و در دسترس بودن ، عدم ديوانسالاري ، باز بودن در كافي شاب به روي همه را از جمله ويژگي هاي بارز آن دانستاما دكتر نمك دوست با سخنان شيرينش خواستار نهادينه شدن و پاتوق شدن كافه شد و اطهار داشت : اجازه دهيم اين مكان راه خود را در پيش گيرد .... وي در ادامه حكايت زيبايي را ياد اوري كرد: روستايي اسبي بسيار زيبا و چابك داشت همه ميگفتند چه خوش شانس هستي پاسخ ميداد شايد . اسيش فرار كرد گفتند چه بد شانسي گفت: شايد بعد از چند روز اسب با گله اي از اسب بازگشت گفتند چه خوش شانسي باز گفت شايد پسرش از اسب افتاد هر دو پايش شكست باز مردم گفتند چه بدشانسي پاسخ داد شايد پس از چند روز براي جنگ به روستا آمدند پسرش را بخاطر پايش نبردند گفتند چه خوش شانسي باز پاسخ داد شايد.....بعد از اين حكايت شيرين ديگران نيز بر وجود كافه تيتر به عنوان فرصتي براي حرف زدن و درد دل كردن قشري كه گاه مورد بي مهري قرار مي گيرند اشاره كردند دكتر قندي نيز با هديه اي قابل در انتها به جمع پيوست و با لبخند گرمش اين نشست را زيبا تر ساخت .همگي اطهار اميدواري كردند كه كافه تيتر راه خود را پيدا كند و روزنامه نگاران و مردم با حضور خود اين زوج جوان را ياري دهند و در نهايت بگوييم : ما چه خوش شانس بوديم كه در اين
مكان همديگر را دوباره پيدا كرديم
گزارش نگین از میهمانی کافه
نگین حسینی یه گزارش کوتاه از این مراسم تو وبلاگش گذاشته که حیفمون اومد اول گزارش اون رو کار نکنیم
عصر پنجشنبه؛ کافه تيتر
عصر امروز رفتم کافه تيتر؛ همون کافی شاپی که توسط يک زوج روزنامه نگار، راه اندازی شده. طبق اعلام قبلی، دکتر کاظم معتمد نژاد هم تشريف آورده بودند. من راه را گم کردم و تقريبا اواخر اين برنامه رسيدم. نکته جالب اين بود که با آقای مجرد، يکی از پيرترين روزنامه نگاران ايران آشنا شدم که گفت سال ۵۷ از روزنامه کيهان بازنشسته شده و حالا تو کار نشره. ديدن روزنامه نگاران قديمی و کمتر شناخته شده، هميشه برام جالب بوده. وقتی آقای مجرد فهميد که من اطلاعاتی ام ( البته از نوع روزنامه ايش!) خنديد و گفت :« من تاريخچه ی جالبی از دهه ها رقابت خبری بين کيهان و اطلاعات دارم؛ از روزهايی که هر دو طرف واقعا وحشت داشتيم از اينکه نکنه امروز از هم خبر خورده باشيم
آقای دکترقندی ديرتر از من اومد اما جالب اينکه يه تلويزيون ۲۱ اينچ برای کافه تيتر هديه آورد. دکتر نمکدوست هم که چهره اش منو ياد محسن مخملباف انداخت، يه داستان جالب تعريف کرد که البته نقلی بود از يکی ازمتون ترجمه شده دکتر شکرخواه
« در روستايی از کشور چين، مردی بود که يک اسب بزرگ و استثنايی داشت. روزی مردم ده اومدند به صاحب اسب گفتند: تو چقدر خوش شانسی که اين اسب را داری! و مرد گفت: شايد! چندی بعد اسب به دل کوهستان زد و ناپديد شد. مردم ده دوباره اومدند پيش مرد و به او گفتند: تو چقدر بدشانسی که اسبت فرار کرد! مرد فقط گفت: شايد! مدتی گذشت. اسب با يک قطار اسب شبيه خودش، برگشت پيش صاحبش. مردم روستا اين بار به مرد گفتند: تو چقدر خوش شانسی که يکدفعه صاحب اينهمه اسب شده ای! و مرد دوباره گفت: شايد! فردای اون روز، پسر مرد، سوار يکی از اسبها شدو افتاد و پاش شکست. دوباره مردم اومدند پيش مرد و گفتند: تو چقدر بد شانسی که اين بلا سر پسرت اومد! مرد گفت: شايد! مدتی بعد جنگی درگرفت و تمام پسرهای روستا را به جنگ بردند جز اون پسرو که پاش شکسته بود. مردم بازهم اومدند به مرد گفتند: تو چقدر خوش شانسی که پسرت پاش شکست و به جنگ نرفت! ومرد فقط گفت: شايد... و اين قصه تا مدتهای مديدی ادامه داشت
دکتر نمکدوست از اين قصه اينطور نتيجه گرفت که بخاطر شايدهای زياد، معلوم نيست وضعيت امروز روزنامه نگاران، به ضررشون باشه يا حتی به نفعشون. و آينده، خيلی چيزها رو نشون خواهد داد
دکتر معتمد نژاد که ساکت و باوقار نشسته بود، در آخر برای کافه تيتر نوشت
منتظر گزارش خودمون هم باشید
یه گزارش فرانسوی از کافه
From scoops to sconesBeeta Salehi Bakhtiairi at "Titre" © AFP Atta Kenare
Two Iranian journalists run coffee bar in Tehran after deciding they have had enough of work in not so professional atmosphere of Iran's media.
By Farhad Pouladi - TEHRAN
In a small cafe in Tehran's smog congested downtown, two disenchanted Iranian journalists have taken a break from their media jobs to serve up strong coffee and milkshakes to former colleagues.
After deciding they had had enough of work in the "not so professional" atmosphere of Iran's media, the married couple earlier this month opened their coffee shop in an alley behind the main book market near Tehran University.
"We both worked as journalists on local newspapers, news websites and news agencies for the past nine years," says Beeta Salehi Bakhtiari, 31, who is a year older than her husband Behnam Qolipur.
"And after all these years we came to the conclusion that journalism is an insecure job here," she explains, while tending to the costumers and tidying up her small place called Titre (headline) with its Spartan decor.
"Me and my husband turned into coffee shop owners aiming to attract as many journalists from different social and political schools of thought as possible," she says.
The only picture on the wall is a black and white portrait of Dr Kazam Motamednejad, a journalism professor at Tehran's University and the man she regards as the father of Iranian journalism.
Beeta Salehi Bakhtiairi at her coffee shop © AFP Atta Kenare
"Here the newspapers are run by people who do not know the ABC of journalism. They got the paper's license only to build the connections needed to get to higher places," she says.
"They treat journalists without any respect. Basically, a journalist can easily lose his job without an explanation," Bakhtiari adds with a sigh while slicing a piece of cheesecake.
"So we started this job as a rendezvous place for the press people so we wouldn't be cut off from the job we crave," she says, dressed in the Islamic republic's obligatory women's attire of coat and scarf.
She plays down suggestions that their decision was influenced by a hardline government being at the helm since August.
Even during the term of Iran's former reformist president Mohammad Khatami, hundreds of print media outlets were shut and scores of journalists imprisoned by Iran's hardline judiciary as part of a crackdown.
Since January, Iran's culture and Islamic guidance ministry (Ershad) has taken up the supervisory role.
The economic newspaper Asia and a weekly newspaper published in Iran's ethnic Azeri provinces called Navid Azerbaijan have since been shut down by Ershad's press watchdog.
As she answers questions she places a menu in front of a female journalist who has just entered, while the customer browses through the array of newspapers on display ranging from the hardline to reformist.
Newspapers and magazines are placed just as on a news stand so that customers can browse while sipping the coffee and puffing their cigarettes.
"The only problem with the place is that it is too small, I wish it could flourish and they could expand the place," said Ali Haqiqat, a blogger who frequents the Titre three times a week.
Beeta Salehi Bakhtiairi © AFP Atta Kenare
"The place has potential, but it certainly needs improvements. Like a computer for Internet connection," the optimistic journalist added.
Bakhtiari explains that some items on the menu like "Journal Coffee", "Journal Juice" and "Titre Milkshake" are her own creations.
"I divided the menu into different services just like the news media, cold drinks service, milkshake service, cocktail service, so as not to forget what I was and that I still do not want to let go."
Asked whether she was worried that her place may be closed down or run out of business by nearby rivals, she says: "No, I am not worried. Political discussion is forbidden here.
"By the way we are offering a 15 percent discount for jour
nalists. And just like there are different readers for different newspapers, so it is in this business. We prefer to be unique," she jokingly adds.
لینکهای مرتبط با این گزارش در خبرگزاریها و مطبوعات جهان
میدل است انلاین
http://news.sawf.org/Lifestyle/9606.aspx
کویت تایمز
ایران منیف
دکتر معتمد نژاد درکافه تیتر
دکتر کاظم معتمد نژاد (پدرعلم ارتباطات ایران) روز پنجشنبه مهمان کافه تیتر خواهند بودهرچند این خبر را امروز رفیق عزیزمان علی اکبر قزوینی در روزنامه شرق منتشر کرده است ، اما ساعتی پیش طی تماسی با استاد، حضور ایشان به منظور برگزاری نشستی دوستانه با اهالی خبر و شاگردانشان قطعی شد
این رو هم باید اضافه کنیم که هیات مدیره انجمن صنفی روزنامه نگاران در همین روز مهمان ما خواهند بود. دکتر نمکدوست، دکتر توکلی و احتمالا فریدون صدیقی هم در این مهمانی شرکت خواهند داشت
در ضمن منتظر شما هم هستیم
ساعت 4تا 6 بعد از ظهر پنجشنبه
سپاس
امروز ٬ روز تولد اولین وبلاگ نوشیدنی و البته خوردنی روزنامه نگاران ایران است.از همه یارانی که در راه اندازی و گشایش این کافه همراه ما بوده و هستند متشکریم.
مثل:
رضا ولی زاده٬ دکتر یونس شکرخواه٬ دکتر احمد توکلی٬ فریدون صدیقی٬ حسین قندی٬ اسدالله امرایی٬ عبدالرحیم جعفری٬ علی اکبر قزوینی٬ مصطفی قوانلو قاجار٬کامران محمدی٬امیلی امرایی٬رضا خدادادی٬ دکتر امیر صدری٬ فریدون رضوی٬ عباس حبیبی٬کیوان کثیریان٬ علی اصغر دشتی٬ داود پنهانی٬وحید سعیدی٬ ساتیار امامی٬ بهروزمهری٬ مجید سعیدی٬ علی شایگان٬ هادی مختاریان٬ کیومرث مرادی٬ روابط عمومی تئاتر شهر٬خبرگزاری ایسنا٬ خبرگزاری ایلنا٬ خبرگزاری میراث خبر٬خبرگزاری فارس٬ خبرگزاری فرانسه ٬ خبرگزاری ایسکا٬٬مجله هنری پندار٬ مجله فرهنگی قابیل٬پرستو دوکوهکی٬ ندا دهقانی٬ مهران بهروز فغانی٬ محمد باریکانی٬ محسن فرجی٬ بچه های خوب کتاب هفته ٬ دوستان دوست داشتنی ایرانشهر(همشهری)٬ مجله محبوب چلچراغ٬ همشهری جوان ٬ همشهری محله ٬ روزنامه اعتماد ملی٬ روزنامه اطلاعات٬ روزنامه شرق٬ روزنامه دنیای اقتصاد و....


